حكيم زجاجى

800

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

شنيدم كه عم‌زاده‌اى داشت « 1 » عمر * چو شد دور از آن قوم [ و ] فرمان [ و ] امر سوى سيستان شد چو فرزند زال * چو سيمرغ آنجا برآورد بال سپاهى بر او جمع شد بىكران * بيامد چو رستم به مازندران از آنجا به سرحد كرمان كشيد * بسى شور و تلخ زمانه چشيد دلاور قوى ، لشكرآراى بود * برون كرد هرك اندر آن جاى بود بدان نامور مرد ، طاهر به نام * در آن بو [ م و ] بر كارها كرد خام بسى گردنان را نگون كرد سر * به بيداد بد رزم آن بىهنر ز طاهر چو شد معتضد را خبر * به چشمش زمين گشت زيروزبر شد از آل صفار پرخشم سخت * بفرمود آن خسرو نيك‌بخت كه تا لشكرآراى شد همچو تير * سرافراز داننده بدر كبير برفت آن دلاور چو غران‌پلنگ * بد او سخت با طاهر تيزچنگ سرافراز طاهر كه بد بىهمال * شد از گردش بدر همچون هلال سوى سيستان رفت خسته‌جگر * وز آن بوم بيرون نيامد دگر به گرگان درون [ بود ] هارون امير * شب و روز از خرمى شيرگير سماعيل را بنده‌اى بود ترك * پر از كبر و كين بود تند و سترگ ورا اطروش « 2 » خواند فرخنده‌پى * كه بد حاكم شهر كاشان و رى ستمكار و بيدادگر شد امير * برآمد ز جورش به هرجا نفير رميس ( ؟ ) وى از ترك شد پر ز درد * بر پور هارون فرستاد مرد ورا از بد اطروش بازگفت * محمد ز گفتار او برشكفت چو شد حاكم رى سرافرازمرد * ز كارش سماعيل شد روىزرد كه از امر او سر برون برده بود * غلام ورا مير آزرده بود روان شد سماعيل فرخنده‌پى * ز شهر بخارا بيامد به رى « 3 » از او پور هارون شده در گريز * رخان زرد [ بد ] چشم‌ها اشك‌ريز پراكنده شد لشكرش در جهان * به گرگان‌زمين گشت سرور نهان از آنجا سوى ديلمان كرد راى * در آن بيشه بگرفت چون شير جاى « 4 »

--> ( 1 ) كاشت ( 2 ) اكرمش ( 3 ) بوى ( 4 ) پاى