حكيم زجاجى

785

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز ما خويشتن را به زر بازخر * درافتادى از پاى ، سر بازخر درم بخش ما را كنون ده هزار * اگرنه بيا بر سر كارزار سرافراز با من بيازيد گفت * كه تا سيم و زر بركشم در نهفت برفتند با او به طبل و به بوق * عرق هريكى را روان از عروق چو شد نامبرده روان در سراى * ستادند رندان به در بر به پاى دف و سنج بر درگهش مىزدند * ز قاضى بدين جمله زر بستدند وى اين رسم برداشت از راه داد * در آن شهر اساسى نكوتر نهاد ز عبد اللّه معتز نازنين * پرآزار بد معتضد پيش‌بين همى خواست كاو را زند بر زمين * همى كرد پنهان پى او كمين سليمان كه بد نام بابش وهب * نگه داشت كردى ورا روز و شب كسانى كه بودند شه را نديم « 1 » * بديشان همى داد از بيم سيم دل آن سران را به زر نرم كرد * جوان‌بخت عالم بد آن شيرمرد بياموخت آن مهتران را به راز * كه گفتند با خسرو سرفراز كه فرزند معتز به رى زار شد * جهان جمله در چشم او تار شد به مردم پراكنده گويد ز جهل * يكى شد بر مرد [ نا ] اهل و اهل دماغش مگر خشك شد اى امير * كه دارد شب و روز بانگ و نفير بلى شعر گويد به غايت روان * دلى گرم دارد وجود جوان خطى خوش نويسد به ديوانگى * در او نيست بويى ز مردانگى سخن‌هاى شيرين كند چرب‌گوى * و ليكن نداند شكر ز آب جوى چنين گفت آن شاه باداد و دين * كه ما را ملازم شود بعد از اين ميان نديمان نشيند ز پاى * يكى گفت كاى مهتر پاك‌راى ورا رنج ادرار بول است سخت * بود تر به زير اندرش جمله رخت به يك دم به مبرز رود چند بار * پراكنده گويد به ليل و نهار ورا صرع گيرد به روزى دو بار * فتادست دست و دو پايش ز كار ز افلاج لرزد چو از باد بيد * بريدست از جان شيرين اميد

--> ( 1 ) دو نيم