حكيم زجاجى
672
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بيفتاد فرزند بىنام و فر * ز فعل بد خود ز چشم پدر ز تركان در ايام او بد دو مير * وصيف خطاى و بغاى كبير بغا بود آن روز مهترسراى * نگهبان جعفر شه پاكراى وصيف دلافروز بد ميرحاج * يكى ترك بد تنگخو پرلجاج شرابى بد آنجا ، بغاى صغير * مى از دست او خوردى آن شيرگير غلامان از آن هرسه ترسان بدند * شب و روز شه را نگهبان بدند نماندندى آن هرسه مير بزرگ * كه گردد به پيرامن گاه ، گرگ يكى روز جعفر شه خويشكام * بغا را فرستاد ناگه به شام به سمساط بر مرد را مير كرد * چنان كار بىرأى و تدبير كرد پسر بد بغا را يكى خويشكام * شنيدم كه بد مير موسى به نام بغا جاى خود را به فرزند داد * به رفتن ورا بىكران پند داد بغا را دل از جعفر آزرده بود * كز او بىكران خون دل خورده بود از آن بوموبر چون بغا دور شد * چراغ دل شاه بىنور شد چو مىبود با فتح خاقان حريف * نگاهى نمىكرد سوى وصيف به نزديك شه سست شد كار مير * شد آن نامور پيش چشمش حقير چو اقبال را بود سر در نشيب * شد از فتح خاقان دلش ناشكيب چنان گرم شد شاه در كار مرد * كه در هيچ ميرى نظر مىنكرد وصيف سرافراز نانپاره داشت * بر آن فتح خاقان نظر برگماشت چو نزديك جعفر از آن نام برد * همان دم به فرزند خاقان سپرد به كار وصيف اندرآمد شكست * چو بيرون شد آن ملك و نانش ز دست چنان كين جعفر به دل درگرفت * كه از كار آن شاه دل برگرفت بيامد به نزد شرابى شبى * به دل در ورا ز آن خرابى تبى ورا گفت كاين جعفر نابكار * برآورد از ما به يك ره دمار به اول كه ايتاخ را پست كرد * دل از بادهء بيخودى مست كرد ببايست اين حيز نامرد كشت * برون كرد اين پادشاهى ز مشت بمانديم تا سر به گردون كشيد * بخواهد مرا نيز در خون كشيد ز من نان من بستد اين بدنشان * چه گويى ، كنم تيغ را خونفشان ببرم سرش تا نبرد سرم * نيندازد اندر زمين پيكرم