حكيم زجاجى
93
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به سر بر همىزد ز اندوه و درد * تأسف همىخورد آن زادمرد چرا گفت كاو را بدادم ز دست * ببايستم اينجاى برپاى بست كه تا عمر فرخندهء نامدار * برون آمدى خرم [ و ] كامكار چو در اندرون رفت فرزانه مير * ورا ديد زنده به نزد سرير 170 به عبد العزيز سرافراز گفت * ورا چون نكردى تو با خاك جفت جواب اينچنين داد فرزانهمرد * نيارستم از عقل آن كاركرد تو بيرون بدى در كف بدسگال * نشايست كردن ورا پايمال يكى حربه بستد ز دست غلام * درآمد بدان نامدار همام بزد بر سر و سينهء نامور * زره بود زيرش ، نشد كارگر 175 بزد ديگرى هيچ كارى نكرد * برآشفت با خويشتن شيرمرد نگه كرد شد با غم و غصه جفت * زره ديد ، در زير جامه نهفت تو خود ، گفت اينجا بهكار آمدى * پى كوشش و كارزار آمدى بفرمود كاو را بينداختند * غلامان ز هرجا برش تاختند نشست از بر سينهء او امير * به زير اندرون گفت روشنضمير 180 كه اى مير خون برادر مريز * مبر با من اى نامبرده ستيز اگر بهر ميرى است ، كردم رها * ميفكن مرا در دم اژدها جواب اينچنين داد فرزانه باز * كه گر من تو را بدهم از غم جواز تو ريزى به خاك اندرون خون من * كنى زرد رخسار گلگون من چنين كارها برنتابد درنگ * بگفت اين و بگرفت مويش به چنگ 185 ببريد از تن سرش را به درد * چو خون ديد عبد الملك زادمرد بيفتاد بيهوش حالى ز پاى * به رويش زدند آب ، آمد به جاى شنيد آن سرافراز بانگ و خروش * بپرسيد ازآنپس ، كه آمد بههوش بگفتند يحياست چندى سوار * كه بيرون كند اينچنين گيرودار سر نامور گفت بالا بريد * به زير افكنيد آن و . . . دريد 190 برفتند آن نامداران دلير * فكندند آن سر ز بالا به زير به عبد الملك بر سرافراز گفت * كه ده بدره زر كن برون [ از ] نهفت ببر بر سر بام چون نوبهار * بر آن بندگان كن [ سراسر ] نثار