حكيم زجاجى
90
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
روان كرد از آنجاى با صد سوار * بيامد بر خانهء نامدار چو در اندرون خواست رفتن دلير * به دو گفت حاجب كه اى نرهشير تو تنها رو اندر بَرِ سرفراز * كه با تو سخن دارد اكنون به راز 95 روان با غلامى شد اندر سراى * چو بنهاد در خلوت شاه پاى به دل در ورا شد هراسى پديد * نهفته سوى چاكرش بنگريد به چاكر بگفتا برو زودتر « 1 » * به يحيى بگو تا چو مرغى بپر بيايد بيارد تمامت سپاه * كه كارى است بىشك بدينجا تباه همه خويش و پيوند اين بدگمان * بيايند با تيغ و تير و كمان 100 غلامى پسنديده اندر نهفت * ندانست كان نامبرده چه گفت همين گفت لبيك اى نامدار * بگو تا بدانم سخن را دوبار به دو عمر گفتا كه اى بدنژاد * چه گويم كه لعنت روان بر تو باد چو نزديك شد بر سر تخت رفت * نماينده چون اختر بخت رفت برش مير فرخنده برپاى خاست « 2 » * نشاندش به صد مهر بر دست راست 105 بپرسيد ، بسيار بنواختش * فزون از همه پايگه ساختش چو بر تخت نزدش زمانى ببود * بخنديد سرور زبان برگشود به دو گفت كاى عمر فرخندهكار * بيان كن يكى لحظه حرب حصار فلان روز چون اسب مىتاختى * به نيزه يكى را بينداختى به يادت بود كان دلاور كه بود * كه ببريدى از [ بن ] « 3 » سرش را چو دود 110 از آن روز برگو حكايت به من * كه ديدم تو را در صف انجمن كه چون برق تيغ يلى « 4 » مىزدى * ز تن جان بىمر كسان بستدى به مردى نديدم نظير تو پيل * كه جوشان بدى همچو درياى نيل به دو گفت عمر [ ا ] ى امام جهان * مگو آن سخنها كه شد در نهان تو آن قصه بهتر كه نارى به ياد * كه وحشت پديد آيد اى پاكزاد 115 به دو مير عبد الملك بازگفت * كه اى باوفا يار بگزيده جفت زيانى ندارد اگر از تو من * حديثى بپرسم در اين انجمن
--> ( 1 ) به چاكر بگفتا كه برو زدتر ( 2 ) خواست ( 3 ) تو ( 4 ) بلى