حكيم زجاجى

83

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ورا كرد بر كوفه و بصره مير * فرستادش آنجا به كردار [ تير ] به مصعب چنين داد مهتر پيام * كه اى نامور مرد با ناز و كام يقين دان كه اين حمزه فرزند توست * به كار اندرون من است اين درست 980 فرستادمش پيش تو سرفراز * كه از پستى او را برى بر فراز بياموزيش رسم و آيين و راه * كنى در وى از روى شفقت نگاه ورا گفت در بصره بنشان به تخت * تو را كوفه داديم اى نيك‌بخت همان موصل اكنون به مهلب سپار * به هر بوم‌وبر نام ما را برآر چو حمزه به بصره شد از گرد راه * همه كارها كرد يك‌يك تباه 985 غلامى نگون‌بخت و ديوانه بود * ز عقل و خرد دور و بيگانه بود پدر خواست كاو را كند آدمى * فزايد از او خلق را خرمى نيامد از او هيچ كارى پديد * از او بود عقل و خرد ناپديد به مردم عطا داد ناخواسته * وز او گشت ماه هنر كاسته به عمرى ( ؟ ) كه بود آن خر بىتميز * ندادى بداختر به خواهنده چيز 990 نكردى به فرمان كس هيچ كار * ندادى كسى را بر خويش بار گرفتى بسى خلق را بىگناه * ببستى ، فكندى به‌ناگه به چاه نكشتى كسى را كه خون ريختى * نه دزدى ز دار اندر آويختى از او بصريان چون خبر يافتند * تمامت از او روى برتافتند بر او طعن « 1 » مىزد هر آن كس كه بود * پراكنده مىكرد گفت‌وشنود 995 به بصره مقامى است نزديك آب * بدان‌جاى شد حمزهء كامياب ورا احنف قيس همراه بود * ز بىعقلى حمزه آگاه بود . . . بود استاده بر آب خوش * بدان‌جاى شد حمزهء كينه‌كش بخنديد كان آب بسيار ديد * سوى احنف نامور بنگريد به دو گفت كاين آب را بصريان * اگر برنگيرند نبود زيان 1000 به اسراف اين آب خوش را به‌كار * ندارند ماند بسى روزگار نبد مانده در . . . * بخنديد و گفت از سر خشم و تاب

--> ( 1 ) سخن