حكيم زجاجى
77
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كه دادت ظفر اندر اين داروگير * به دست تو كرد اين بلا را اسير طلب كن تو خشنودى كردگار * در عفو بگشاى اى نامدار 825 تو اى مير در ما به رحمت نگر * مكن غرقه دل را به خون جگر ز يك اصل داريم ميرا نژاد * تويى مير بادانش و دين و داد به يك قبله داريم ما هر دو روى * تو كن رحم بر مردم نامجوى دراين شهر ما را خصومت فتاد * پى ملت و دولت و دين و داد بكشتيم از يكدگر بىشمار * بسى رفت اندر ميان گيرودار 830 تو اى مير امروز بر ما ببخش * سر ما مكن اى سرافراز ، بخش چو دستت قوى گشت و بر ما دراز * يكى گردن سرورى برفراز به ما بر ببخشاى و كم كن ستيز * تو بر خاك خون اسيران مريز ببخش اى خداوند رحمتفداى * بخوان اى دلاور كلام خداى به يك قطره خون خاك را تر مكن * كنون آتش خشم و كين برمكن 835 بر اين آتش اى كامران آب زن * مكن مرغ را بر سر باب زن ( ؟ ) بر ايشان دل نامبرده بسوخت * بدانسان كه شمع رخش برفروخت شما را ز من گفت عفو است و رحم * اگرچند ازاين قوم خورديم زخم همان عبد رحمان بدانجاى بود * بر مير فرزانه برپاى بود خروشان به مير سرافراز گفت * كه هستيم از اين قوم با غصه جفت 840 بر ما كهين كهتران بودهاند * به غم جان شيرين بفرسودهاند به وقتى كه دست اين سران يافتند * به خون ريختن تيز بشتافتند بكشتند و بر كس نبخشودهاند * شب و روز بىرحم و دين بودهاند چو ما خون آن قوم خواهيم باز * چه فرمان دهد مير گردنفراز ببخشد بر اين خونيان راه نيست * كس از راز اين كار آگاه نيست 845 دگر ره بجير سراينده گفت * كه درد دل خويش نتوان نهفت اگر ما در اين شهر خون ريختيم * و يا گرد فتنه برانگيختيم ز ما هم در اين جاى خون ريختند * گرفتند و كشتند و آويختند اگر ما بكشتيم در شهر مرد * به وقتى كه بد جنگ و رزم و نبرد ز ما اين سران بيشتر كشتهاند * به خاك و به خون اندر آغشتهاند 850