حكيم زجاجى
70
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
650 بدان گفت تا بشكند مرد را * نمايد بدان نامور درد را همىخواست تا نام او بد شود * شود دشمنش هركه اين بشنود عبيد اللّه بن على مرتضا * به شب كشته شد از طريق قضا ندانست كس كان جوان را كه كشت * شب تيره زانسان به زخم درشت چو مصعب بر كوفه آمد ز راه * بدان تا درآرد به كوفه سپاه 655 اميرى ز ياران « 1 » مختار گرد * بيامد بر آن كار [ و ] ان حمله برد جوانى سرافراز سرتيز بود * ورا چارصد مرد خونريز بود [ چو مىكرد ] مرد جوان كارزار * تو گفتى مگر بود سام سوار گمان برد هركس كه مختار اوست * بدريد بر دشمنان مغز و پوست بفرمود مصعب سپهدار جنگ * كه از بامها « 2 » گشت بارنده سنگ 660 همان عبد رحمان اشعثنژاد * پياده شد از اسب مانند باد به گردش سپاهى پراكنده « 3 » بود * دل « 4 » هريك از كينه آكنده بود گرفتند در گرد آن چند مرد * فشاندند بر يكدگر خاك و گرد بپيوست رزمى ز بالا و زير * نگشتند آن مردم از رزم سير جوانى كه او يار مختار بود * دو گيتى به چشم اندرش خار بود 665 شنيدم كه عبد اللهش بود نام * بد [ او ] خاتم نامداران شام ز ناگه بيامد يكى چوبه تير * بيفتاد بر سينهء آن خطير برون شد ز پشتش درآمد به روى * روان گشت بر خاك ره خون چو جوى در ايوان به شمشير بردند دست * [ همه چار ] صد مرد گشتند پست از آن چارصد مرد يك تن نرست * تو گفتى فلك دست يكيك ببست 670 به قصر اندرون بىخبر بود [ مير ] * از آن كشتن و خستن « 5 » و داروگير سرانجام سرور خبردار شد * كه در شهر از آن جنگ و پيكار شد برون آمد از قصر او بهر جنگ * بدان تا « 6 » كند بر عدو كار تنگ يكى رفت و ز آن سروران بازگفت * كه گشتند آن جمله با خاك جفت دگربار مختار شد در حصار * ببستند هر جاى در استوار
--> ( 1 ) زماران ( 2 ) نامها ( 3 ) كنده ( 4 ) كه دل ( 5 ) چستن ( 6 ) ما