حكيم زجاجى
670
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
خليفه از آن غصه رنجور شد * دل و صبر و آرام از او دور شد بيفتاد از پاى سرو بلند * شد از رنج او كامران دردمند 620 پى فتح خاقان دلش گشت گرم * نگفتى سخن جز به آواى نرم چو شد ناتوان در عمارى نشست * بيامد به ديدار خسروپرست گرفتش به كام دل اندر كنار * بباريد خون و بناليد زار طبيب شناسنده را پيش خواند * ز فتح بن خاقان سخن بازراند به دو گفت درمان اين مرد كن * شب و روز با درد ناورد كن 625 ز نزديك او دور يكدم مباش * ز انديشه خالى و بىغم مباش [ به جانش ] به انديشه كن زينهار * مشو خالى از وى به ليل و نهار گر او نغز گردد تو گشتى بلند * وگر مُرد گردى زبون و نژند نمانى تو زنده گر اين مرد مُرد * تو را نيز جان بايد و دل سپرد سر از پيش بالين او برمگير * گر او تازهتر شد تو گشتى امير 630 بگفت اين و باريد خون سرشك * نشد دور از او [ بختشوع پزشك ] دم عيسوى داشت ترساى شوم * به دانش همىكرد آهن چو موم به علم اندرون بود دانا سمر * ببست اندرآن كار بر جان كمر به يك هفته شد فتح خاقان سره * چو خورشيد كآمد به برج بره برافروخت سر سوى صحت نهاد * خليفه شد از صحت مرد شاد 635 طبيب پسنديده را شهريار * ببخشيد چندان ضياع و عقار كه هر سال دخلش بدى ده هزار * زر سرخ چون آتش آبدار برآنم كه جعفر تنكراى بود * دماغ و دلش ديو را جاى بود نصيبش ز علم الهى نبود * به دل در ورا جز تباهى نبود پلنگى بدى چون شدى پر ز كين * زدى در زمان آسمان بر زمين 640 بهزودى از آن كار بازآمدى * ز پستى روان بر فراز آمدى گهى سر برآوردى آن شه ز خواب * كه بودى جهان كرده يكسر خراب شب و روز با باده بوديش كار * نياسودى آن شه ز بزم و شكار يكى آدمى خود نبودش حريف * نديمش بدى خوك و خرسش حريف از آن ره كه سودا بدى در سرش * بدافعال و ديوانه بودى برش