حكيم زجاجى
668
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
مهندس بياورد بيشاز شمار * همان كارگر مرد پانصد هزار ز بنا و رسام چندانكه بود * به كار ايستادند چون باد و دود درم صرف كرد اندرآن كاروبار * هزاران هزاران هزاران هزار ز گيلان بفرمود بردن درخت * به گاوان گردون درآن راه سخت 570 در آن بوم بخريد بىمر زمين * به زر و به زور و به مهر و به كين ستم كرد بر مردم زيردست * به چيز كسان برد چون شير دست بهاى زمين مىخريد و نداد * ستد ملك مردم به بيداد و باد بگفتند با جعفر نامدار * كه دارى است اندر خراسان ديار به شهر نشابور جاى فراخ * ز اندازه بيرون ورا برگوشاخ 575 دو فرسنگ در سايهء آن بود * در آن سايه خورشيد پنهان بود هوس كرد جعفر بدان صعبدار * فرو ماند حيران در آن ژرفكار دلش خواست رفتن بر آن درخت * يكى گفت كاى خسرو نيكبخت نبايد تو را رفت نزديك دار * درخت كلان را به نزد خود آر چه بايد براى درختى سطبر * شدن تا نشابور چون ابر و ببر 580 پسند آمد او را حديث نديم * فرستاد بهر درخت قديم درخت كلان را بفرمود كند * فكندند از پاى دار بلند به اره كشيدند نزدش تمام * بر اشتر كشيدند پيش امام شتر بود در زير آن شش هزار * چنان تا به سامره بردند بار در آن راه شد اشتر شاه خرد * ز بار گران يك هزارى بمرد 585 هر آن كس كه مىديد دار عجب * به نفرين جعفر گشادى دو لب همان شب كه آن هر دو شاخ درخت * ببردند نزد شه شوربخت بكشتند آن شاه را نيمشب * بگويم تو را تا بمانى عجب به شومى افكندن آن درخت * به قتل آمد آن جعفر نيكبخت همان روز گشت آن عمارت تمام * كه شد كشته آن مهتر خويشكام 590 درخت و سرا از سپهر كبود * بر آن نامبرده مبارك نبود دوم روز كردند آن را خراب * نبود اندر او ساعتى كامياب چو بنياد آن قصر بر يخ نهاد * بدادند خاكش بهزودى بهباد