حكيم زجاجى

666

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سليح و سلب بود و نان بود و آب * كه راندند چون آتش تيزتاب برفتند بر كوه‌پايه سپاه * از آن زنگيان بود گيتى سياه فزون بود لشكر ز پنجه هزار * كه گشتند بر پشت اشتر سوار 515 بزرگى كه بر مؤمنان مير بود * پر از دانش و راى و تدبير بود بفرمود تا هركسى بر فرس * ببستند درحال جفتى جرس جرس اندرآن بوم هرگز نبود * برآمد فغان تا به چرخ كبود چو اسبان تازى برانگيختند * همه اشتران پاك بگريختند ز آواى زنگ و فغان دراى * برفتند آن اشتران باز جاى 520 سياهان فتادند بر خاك پست * شكسته سر و پهلو و پا و دست بكشتند بىمر به شمشير و تير * گرفتند از ايشان فراوان اسير گرفتار شد خسرو زنگبار * ببستند بازوش مردان كار غنيمت گرفتند چندان‌كه بود * به چشم سياهان جهان شد كبود شه زنگيان را چنان بسته دست * به سامره بردند حيران چو مست 525 فراوان غنيمت از آن داروگير * به نزديك جعفر فرستاد مير گرفتند از آن زنگيان كان زر * به شمشير و مردى و زور و هنر شد از مكر مريخ و كيد زحل * در آن‌دم زمين و زمان بىمحل اذربايجان گشت يكسر خراب * سيه گشت در جوى تبريز آب به سال چل و يك برون از دو صد * سپهر برين با زمين گشت بد 530 به جنبش درآمد سراسر زمين * چو بگشاد قهر الهى كمين شد آن شهر فرخنده زيروزبر * شكاف اندرآمد به بوم و به بر به بسطام شد خانه‌ها سرنگون * جهانى فتادند در خاك‌وخون براهيم جانان در آن داروگير * به بسطام بد پيش طيفور پير سپهر هنر . . . * كه چون او . . . عارفين 535 براهيم را گفت كاى بىهمال * شد از زلزله شهر تو پايمال به تبريز بر جور و بيداد نيست * بجز مسجدت هيچ آباد نيست . . . شاه پس * مقام تو اى سرور خوش‌نفس به قومس يكى خانه برپاى نيست * همان دامغان نيز برجاى نيست