حكيم زجاجى
65
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ورا گفت عبد اللّه بن زبير * كه درياى علم آمد و كان خير به دو گفت مختار برگو دليل * كه عبد اللّه آمد امام جليل 525 به مختار گفت آن زمان شهريار * مناظر نيم من در اين گيرودار دليل امامت از او پرس باز * ز من شغل ديوان مهلب بساز ورا گفت مختار كاى صفشكن * نديدم به گيتى چو تو خوشسخن برو هركجا خواهى اى شهريار * كه مردى لطيفى و خوشروزگار چو خواهى به نزديك من جاى گير * اگر نى برو نزد مهلب چو تير 530 به دو شهريار جوانمرد گفت * كه از تو نخواهم حكايت نهفت نه پيش تو باشم بدين رزمگاه * نخواهم شدن پيش مهلب به راه چرا ، گفت مختار از اين هر دو جاى * گرفتى كرانه تو اى پاكراى جواب اينچنين داد مرد دلير * كه نزديك مهلب سوار دلير از آن مى نبودم من اى نامجوى * كه با تو برون اندرآورد روى 535 مرا جنگ فرمايد آن نامدار * چگونه كنم با تو من كارزار كه امشب تو سر بازدادى « 1 » به من * نكشتى مرا « 2 » اندر اين انجمن فراموش من فضل تو چون كنم * مگر جانم از تن به بيرون كنم وگر با تو باشم دراين رزم و كين * ببايد گشادن ز ناگه كمين شدن با بدانديش تو رزمساز * شود نام من زشت اى سرفراز 540 كه آنجاى نان و نمك خوردهام * تن خود به نعمت بپروردهام بگيرد مرا حق نان و نمك * بگفتم تو را حال خود يكبهيك كجا خواهى اكنون شدن ، بازگوى * به دو گفت آن سرور نامجوى كه در كوفه گيرم من اكنون قرار * بدان تا ببينم سرانجام كار كه چون گردد احوال اين كين و جنگ * اگر باشتابست ، اگر بادرنگ 545 اگر با تو خواهد ظفر بود يار * ببندم به پيشت كمر بندهوار وگر دست مصعب بود روز جنگ * بَرِ او روم سرورا ، بىدرنگ بر او آفرين كرد مختار مير * سوى كوفه شد نامور همچو تير
--> ( 1 ) دارى ( 2 ) مدا