حكيم زجاجى

641

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بياسود آن نامور در تنور * به يك هفته رنج از تنش گشت دور بر اسب هنر بود بينا سوار * بدادش بسى شربت خوشگوار شد اندر تنور آن جهاندار خوش * برآمد از او شاه ، خورشيدفش ورم رفت بيرون ز دست و ز پاى * بيامد دل و جان و طبعش به جاى 40 ازآن‌پس كه پالود جوش سرشك * به جان كرد شاه آفرين بر پزشك طبيبش چنين گفت كاى نامور * دگر زاين پراكنده چيزى مخور دواى تو اى شاه كم خوردن است * تو پر مىخورى ، جاى قى كردن است شود زاين سبب « 1 » سست امعاى تو * ورم مىكند در زمان پاى تو چو اندك خورى آب كم بايدت * زمان تا زمان تشنگى بايدت 45 گرت زندگانى به كار است خيز * مبر با تن و جان شيرين ستيز ز بسيار خوردن بپرهيز باش * فراوان مخسب و سحرخيز باش ز آش گران دست كوتاه كن * سوى منزل جان سبك راه كن مكن جان و دل را به خوردن توان * كه گر بار ديگر شوى ناتوان ندارد طبيبى من هيچ سود * بنازد ز رنج تو جان حسود 50 تنورت نگيرد از اين‌بار دست * ز خوردن بكش هان به يك بار دست مده جان شيرين به خوردن به‌باد * سخن‌هاى من دار يك‌يك به ياد همان‌دم كز آنجا روان شد طبيب * ز مغزش برون ناشده بوى طيب هم اندر زمان سر به خوردن نهاد * بداد آن جوان جان شيرين به‌باد بيامد ز ناگاه آن رنج باز * بيفتاد بر بستر آن سرافراز 55 چو از نكث بيمار شد شهريار * ورا كس نگشت اندرآن رنج يار طبيبان ستادند از راه باز * گرفتند پاى از بر شاه باز سخن‌هاى داننده نشنيد مير * شهنشاه را كرد آن رنج اسير بيفتاد از پا دگر برنخاست * در آن پرده شد قول گوينده راست بر او روز از آن رنج تاريك شد * به جان جوان مرگ نزديك شد 60 به بالين نهاد از ره درد سر * بيفتاد و گشت از جهان بىخبر

--> ( 1 ) سست