حكيم زجاجى

615

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چنين نامه‌ها پور طاهر نبشت * كه بادا چو من روزگارش درشت كسانى كه از كين من خسته‌اند * به من بر دروغى چنين بسته‌اند 240 ندارم خبر خود از آن نامه‌ها * از اين‌جا مكن گرم هنگامه‌ها به گفتار بدگوهران اى امير * مكن نيك‌خواهان خود را حقير شنيدم يقين كاندرآن روزگار * به زندان درون زنده بد مازيار بفرمود كاو را ببردند پيش * گواهى طلب كرد از آن زشت‌كيش به افشين چنين گفت كاين خط توست * نبايد سخن گفت الا درست 245 در اين وقت انكار كردن خطاست * بگو آنچه اندر ميان رفت راست برستى اگر راست گويى ز مير * به كژى مزن بر دل ريش تير ز گفتارش افشين سر افكند پيش * پس از ساعتى گفت كاى زشت‌كيش به تنها نخواهى كه ميرى ، مگر * مرا نيز خواهى پر از خون جگر كه با تو بميرم به زارى و درد * از اين‌سان نگويند مردان مرد 250 مغى اندرآن جمع برپاى خاست * باستاد چون سرو بر پاى راست به نام آن بدانديش بد مرزبان * در آن انجمن شد سراسر زبان شب و روز نزديك افشين بدى * ورا در دل از نامور كين بدى چنين گفت آن مرد آتش‌پرست * كه افشين نخواهد از اين بند رست كه او چون من آتش پرستد همى * به دل در ضميرش نباشد غمى 255 درآن انجمن گفت غماز شوم * كه افشين بلايى است در مرزوبوم مغ است او چو من هست مؤمن يقين * ز اسلاميان در دلش هست كين چو بنشست آتش‌پرست پليد * يكى مرد برخاست نامش وليد . . . پاىبند * ببرد بدانديش بندش ز بند حرام اين بدانديش دارد حلال * ز كشتن بود خاطرش را ملال 260 نَبُرّد گلوى بز و ميش را * به ياد آرد اين مذهب خويش را به رسم مغان خون نريزد به خاك * خورد خون و گويد حلال است و پاك دبيرى يكايك سخن مىنبشت * نه بيرون در آن انجمن مىنبشت چو بنشست آن مرد فرهنگ‌جوى * دو مرد توانا در آن گفت‌وگوى ستادند بر پاى چون پيل مست * به آزار افشين گشادند دست 265