حكيم زجاجى

601

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به يك جا رسيد آن دو لشكر ز راه * دو مهتر به پيش اندرون كينه‌خواه 120 خبردار شد مازيار نژند * سپه كرد آن كافر مستمند به مكر و فسون دل پراكنده كرد * [ همه جا ] به گرد سپه كنده كرد ابو صالحش بود مير بزرگ * ز گرگان بدى اصل آن پير گرگ ميان بست بدرگ پى تاختن * بزد ناگهان بر سپاه حسن حسن گشت در جنگ تند و درشت * ابو صالح بدنشان را بكشت 125 ز بيم سر گرز و شمشير تيز * بشد لشكر بدنشان در گريز برادر بد او را يكى پيلتن * كه بد نام او قارن رزم‌زن بيامد به كين برادر چو باد * بدان تا كند با سران رزم ياد سپاهى قوى ، خيلى انبوه ديد * كمر بسته‌شان هم سر كوه ديد بدانست كان مازيار پليد * نيابد در كام دل را كليد 130 روان شد به نزد حسن ، صلح كرد * بگرديد از راه جنگ « 1 » و نبرد خبر داشت از گردش روزگار * بدانست فعل بد مازيار كه زود اندر آيد ز بالا به زير * بماند به ناكام در كام شير ز فعل بد خويش سيلى خورد * زمانه سرش را همى بسپرد حسن را چنين گفت مرد گزين * چو مىكرد بر مركب صلح زين 135 كه برگردم از نزد تو نامدار * به افسون خرامم بر مازيار به نيرنگ و رنگش به دام آورد * ورا نزد تو شادكام آورد چو در قيد تو بىقرار آرمش * به تو اى سرافراز بسپارمش دهى جان آن بدگمان را به من * كنى شاد خلق جهان را به من چو گرديد آن صلح و آن عهد پست * بشد قارن شير ، چون پيل مست 140 بيامد بر بدگهر مازيار * به دو گفت كاى عم والاتبار بيا تا گريزيم كآمد سپاه * مبادا كه بر ما بگيرند راه از آن پيش كآيد به ما بر گزند * بتازيم هر دو از اينجا نژند مگر جان از اين ورطه بيرون بريم * به شكل كبوتر به گردون پريم

--> ( 1 ) سنگ