حكيم زجاجى

588

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز نابخردان دور گردم كنون * بساط جفا درنوردم كنون بسوزم كه از آتشم باك نيست * بسازم كه جانم جز از خاك نيست بميرم به يك روز پيش اجل * نگردم به گرد امير اجل كليد در فقر گيرم به دست * زنم آتش اندر خود و هرچه هست 20 نيندازم از پشت جان نار من * بيندازم آتش در انبار من گرم « 1 » فضل يزدان شود دستگير * برون آردم همچو موى از خمير كنون بازگردم به مقصود كار * كنم روى اين نظم را چون نگار بدين‌جا ز من يادگارى بود * خردمند را غمگسارى بود به وقتى كه قيصر بيامد ز روم * به گفتار بابك ، بدانديش شوم 25 خرابى بسى كرد آن كندوير * فراوان ز گردن‌كشان برد اسير نبد معتصم با فراوان سپاه * حشر كرد بيرون و آمد به راه سپاهى نبد يكدل و رزم‌ساز * نشد بر پى قيصر آن سرفراز ز طرسوس با مهتران بازگشت * به سامره . . . و ده اندر نوشت چو . . . كامكار * ز بابك برآورد ناگه دمار 30 خليفه ز بابك بيازرده بود * كه بىرسمى بىكران كرده بود هنوزش دلى بد ز قيصر به خشم * پر از خون دل داشتى هر دو چشم گزين كن از آن مردمان مهين * در اين شغل روى و دل كس مبين فرومايگان را به زارى بكش * بيازارشان زار « 2 » و بازآر هش برفت و چنان كرد كان شاه گفت * شدند آن كسان جمله [ با درد ] جفت 35 بزد گردن آن فرومايگان * بخست از سر تيغ كين رايگان در آن بوم‌وبر بود پنجاه روز * به كام دل آن شاه كشورفروز چو شد يار فتح و ظفر بازگشت * ورا دولت و بخت انباز گشت گروهى از آنها « 3 » سرافراشتد * دل از امر آن شاه برداشتند بگويم من از كار ايشان سخن * نخواهم كه گردد پريشان سخن 40 ز عباس و از مهتران سپاه * بگويم چو فرمان دهد پادشاه

--> ( 1 ) كرا ( 2 ) بدازارشان از دو ( 3 ) زمين آن