حكيم زجاجى

579

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بيامد به نزديك بابك به درد * براى زن و كودكان روىزرد پى كودكان دست بر سر زنان * دو بازو از آن غم به دندان گزان ز برزند افشين روان شد چو باد * سپه برگرفت و بنه برنهاد طلايه روان كرد زى طرف كوه * وزآن‌پس به كين آن شه با شكوه بيامد چنان تا در قلعه تنگ * دليران غريوان چو شير و پلنگ 55 فرود آمد و ريخت هرجا خسك * فرستاد بر هر كنارى يزك چپر بست پيش در قلعه مير * يكى كنده از پيش چون آبگير به پيرامن قلعه بارو كشيد * كمان دليرى به نيرو كشيد عروسك نهاد ازپس منجنيق * به پيرامنش مردم جاثليق بشد آتش‌انداز دل پراميد * به قاروره در كرده نفت سپيد 60 همان چرخيان را روان كرد مرد * فروماند گردون از آن كار كرد چو شيران همه كارها كرد راست * به يارى ز ميران دين مرد خواست فرستاد بر كوه‌ها ديده‌بان * نگهدار گله بشد سرشبان ز هرجا بفرمود بردن تغار * پر از غله شد سربه‌سر كوه و غار چو تنگ اندرآورد كار حصار * هم اندر زمان بابك نابكار 65 روان كرد از قلعه حملى گران * خورش‌ها فرستاد بهر سران بره كرده بريان بد و دوغ و شير * همان بره و نان كاك و پنير دگر مرغ بريان و بىمر برنج * به و آلو و نار و سيب و ترنج فرستاده آورد زاين‌سان خورش * به نزديك افشين پى پرورش به دو گفت بابك رساند درود * همى بافد اين جامه را تاروپود 70 همىگويد اى مير شاد آمدى * بر ما چو تير از گشاد آمدى تو مهمان مايى بدين‌جا بياى * بياراى كشور به روى و به راى شب و روز از اين آش خور كامكار * بجز دانهء كامرانى مكار تو نزديكم از راه دور آمدى * نه از بهر ماتم ، به سور آمدى شما را خورش قصب و خرما بود * ازاين‌سان خورش‌ها بر ما بود 75 بخور زاين‌كه برمىفرستم دگر * خورش‌هاى شيرين چو شهد و شكر بخنديد افشين ز گفتار مرد * چو گل چهرهء خويشتن سرخ كرد