حكيم زجاجى

566

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو در قلعه آن نامبردار مرد * سر دشمنان از بدن دور كرد سپيده چو رخشنده شد آفتاب * درآمد سر نامداران ز خواب سر آن سگان نامور بار كرد * بشد چشم خيره از آن « 1 » كار كرد 140 به تحفه به افشين فرستاد سر * از آن شاد شد حيدر پرهنر به دل گفت كآمد نشان ظفر * مبارك بود اين خجسته سفر نشان سعادت پديدار شد * جهان كار ما را خريدار « 2 » شد سر بدسگالان روان كرد مير * به بغداد با نامه‌اى دلپذير ز فتح سيم معتصم گشت شاد * فرستاده را سيم و تشريف داد 145 فرستاد از آن سر به هر برزنى * بدان سر بيفزود شه گردنى پيامى به افشين فرستاد مير * كه دهقان آن قلعه را بازگير به راى و به تدبير او كار كن * متاعى ز دانش به انبار كن سر بابك آيد ز بالا به زير * نبايد در اين دور آن ديو دير روان كرد افشين سوى اردبيل * مدد رفت نزدش سپاهى ز گيل 150 هم از ديلم آمد گروهى برش * فزون گشت هر ساعتى لشكرش ز خانه روان كرد و شد پيش باز * بياورد با خود همى « 3 » برگ و ساز چو افشين ورا ديد برپاى خاست « 4 » * ورا برد و بنشاند بر دست راست بپوشيد او را به تشريف بر * نهادش كلاه كيانى به سر مثال خليفه بر او خواند مير * برافروخت چون گل‌رخ [ بىنظير ] 155 از او مشورت خواست افشين شير * جوابش چنين داد مير دلير كه جز صبر درمان اين كار نيست * عدوى تو را خيل بسيار نيست مقامى قوى دارد آن بدنشان * نشستست بر قلعه با مشركان همه راه او سنگلاخ است و تنگ * نيابى در اين كوه جاى درنگ همين‌جا تو را كرد بايد قرار * كه آن سگ خود آيد برون از حصار 160 [ در آنجا ] توان خون او ريختن * ز ناگه به خاك اندر آميختن چو بابك بر اين قلعه دارد نشست * نداريم جز باد چيزى به دست

--> ( 1 ) بكردون ز مه خير زان ( 2 ) خواندار ( 3 ) مى ( 4 ) خواست