حكيم زجاجى

553

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

پى ترك كردى شب و روز وام * نهادى ز تلبيس بر راه دام ز هركس كه بگرفتى او سيم و زر * ندادى جوى باز آن بىهنر ادا وعده بودى و دشنام و چوب * در ترك خالى نبودى ز كوب بدان پير زآن‌پس ندادند وام * بدانست احوال او خاص‌وعام 70 به شهر اندرون ترك شد تنگدست * درآمد به كارش ز ده جا شكست يكى روز با خواجهء خويش گفت * كه تا كى شوم با غم و غصه جفت تهى شد ز آش و درم كاس‌وكيس * تو دارى دل پاك و نفس نفيس برو بهر ما اندكى وام كن * بر خواجگان يك‌دم آرام كن به دو گفت پير اى جوان‌بخت من * بگشتم در اين شهر و هر انجمن 75 اداى تو دانست هركس كه بود * ندارد سخن گفتنم نيز سود غريبى در اين شهر يار من است * به جان مىكند هرچه كار من است تنك‌مايه مرد است آن نامدار * فزون چيزكى نيستش « 1 » آشكار ورا مايه نبود ز سيصد فزون * بخوانش بر خويش اى رهنمون تو خود خواه از او آنچه بايد به وام * كه از تو شود شرمسار آن همام 80 ندارد ز تو آنچه دارد دريغ * كريم است بر تو ، ببارد چو ميغ يكى ميهمان كرد ترك سترگ * طلب كرد آن خواجه را زود ترك چو آمد برش ترك برپاى خاست « 2 » * سرافراز را برد بر دست راست نشاندش به صد عزوناز آن امير * سخن گفت با او چو شهد و چو شير ببردند حالى گران خوان برش * بر آنجا ز صد گونه افزون خورش 85 [ محبت ] همىكرد با خواجه مير * نواله همىدادش آن بىنظير بدان‌سان كه شد خواجه زاو شرمسار * ز خوردن چو فارغ شدند آن دو يار چنين گفت با مرد داننده ترك * كه كردى تو امروز ما را بزرگ مزين شد از تو سرير و سراى * نديدم چو تو خواجه پاكيزه‌راى مرا با تو افتاد پيوند جان * كنون برنخيزم من از بند جان 90 جدا خود نبايد كه باشى ز من * شب و روز باش اندراين انجمن

--> ( 1 ) نيست ( 2 ) خواست