حكيم زجاجى

550

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

غلامان تو خون ما ريختند * بسى خلق كشتند و آويختند زبان را ندارند از ما نگاه * پراكنده گويند بىگاه‌وگاه بكشتند ما را به زخم زبان * چو ما گوسپنديم و تو سرشبان به دست آن غلامان مرا مىزنند * بن و بيخ ما جمله برمىكنند 65 سر طفلكان چون فرس تاختند * به پاى ستوران درانداختند مكن آنچه هرگز نكردست كس * به فرياد اين قوم بيچاره رس بشد چاوشى تا زند بر سرش * براند ز نزد شه كشورش بدان مرد شاه سرافراز گفت * به نزد بزرگان به آواز گفت بمان تا بگويد همه‌حال خويش * مرانش به تندى و تيزى ز پيش 70 بر معتصم پير آزادمرد * سخن آنچه بد در دلش ياد كرد صفت عدل معتصم و احوال پير مؤذن با ترك باستاد و بشنيد و شد در سراى * ز كار غلامان دگرگونه راى عجب بازىاى آن شب آمد پديد * بگويم ، به جان باز بايد شنيد غلامى بد او را بزرگ و پليد * كه خوردى شب و روز بىخود [ نبيد ] در اين روز آن ترك مى خورده بود * ز پرخوردن آن شوم قى كرده بود 5 زنى ديد مستوره در راه ، ترك * گرفتش در آن راه ناگاه ترك كشانش همىبرد بدكار مرد * زن نازنين بانگ و فرياد كرد مؤذن بدانجا يكى پير بود * كه با دانش و رأى و تدبير بود بشد با گروهى بر ترك مست * مگر باز دارد از آن كار دست برآشفت ترك نكوهيده كار * بزد بر سر پير ، چوبى سه چار 10 زن نوجوان را سوى خانه برد * دل و جان او را به محنت سپرد بشد پير زارى و فرياد كرد * بر آن در فغان مرد آزاد كرد خبر شد بر كدخدايان كوى * بر آن درشدند آن سران جنگجوى چو انبوه گشتند بر در سران * برون آمد از خانه جنگى گران فتادند در خواجگان چون پلنگ * زدند آن سران را به گرز و به سنگ