حكيم زجاجى

55

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سوارى بشد نزد مصعب چو باد * به دو گفت كاى مير با دين و داد 275 كه آمد همه لشكر كوفيان * گرفتند خيل تو را در ميان اگر درنيابى شد از دست كار * روان گشت مصعب سوى كارزار ز مصعب چو آمد به اجمر خبر * به اسب اندرآمد يل نامور سپاهش نشستند بر صدر زين * گشادند بر خيل مصعب كمين به يكديگران اندر آميختند * چو آب روان خون همىريختند 280 ز گرد سپه روز تاريك شد * بدان سروران مرگ نزديك شد يكى حرب كردند هر دو سپاه * همى « 1 » خون روان بر سر خاك راه سرافراز اجمر درآمد به جنگ * زمين كرد بر دشمنان تار و تنگ به تنها تن خويش [ جنگيد ] و كشت * سپاه بدانديش بنمود پشت اگر . . . در ميان * نماندى يكى زنده ز آن بصريان 285 دل‌آزرده مصعب بشد باز جاى * خرامان بيامد به پرده‌سراى مظفر سرافراز اجمر چو شير * سوى خيمهء خويشتن شد دلير بر او آفرين‌خوان شده هور و ماه * طلايه برون شد ز هر دو [ سپاه ] بفرمود مصعب در آن تيره شب * كه كردند آن [ كشتگان ] را طلب شمردند نهصد فزون بود مرد * كه افكنده بد در ميان نبرد 290 از آن كوفيان بر صد افزون ببود * ببردند و در گور كردند زود بترسيد مصعب از اين گيرودار * فروماند سرگشته از [ كارزار ] يكى [ مرد ] را خواند نزديك خويش * سخن گفت با او ز اندازه بيش به دو گفت آن خيل را . . . كن * بياوبگو زود با من سخن ببين تا كه . . . لشكر است * سپاهش از اين لشكر افزون‌تر است 295 برفت آن جوان يك طبق برگرفت * به بازار شد كيسهء [ زر ] گرفت خريد اندكى لوز و خرماى تر * مويز منقا و جندى شكر برفت از پس خيل مختار شاد * طبق نامبردار بر سر نهاد درآمد بدان خيل و مىزد خروش * كه ماراست خرماى چون شهد نوش

--> ( 1 ) كمى