حكيم زجاجى
531
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
گرت آرزويى است از من بخواه * بر من شما را بزرگ است جاه « 1 » دعا كرد بر مير آن پير گفت * كه با جان شاه آفرين باد جفت به دل در ، پى هستىام نيست رنج * كه ما را قناعت بيفزود گنج به كنج قناعت منم محتشم * ندارم غم فيل و رنج حشم 125 طبيبم چه حاجت كه عيسى رسيد * به مرده تن من ، روان دردميد وجود تو مرده تنم زنده كرد * نگويم ز رنج و ننالم ز درد به بخت تو ، حاجت ندارم به مال * كه مال است با همتم پايمال يكى دخترى طفل دارم نهفت * تو را خواهم احوال او بازگفت ندارد جز از من كسى در جهان * ز چشم سران گشت خواهم نهان « 2 » 130 من او را امانت سپردم به شاه * به گاهش رساند شهنشاه « 3 » و جاه چو من رفته باشم به ديگر سراى * به شويش دهد شاه باعقلوراى چو مىرفت آن شاه بادينوداد * يكى درج جوهر بدان پير داد دو تا عنبرين با يكى نافه مشك * يك « 4 » انبان آكنده پر زر خشك چو بيرون شد از جاى ، گوينده گفت * به مأمون ، كه ماندم ز خسرو شگفت 135 چرا بندهاى را نفرمود شاه * كه رفتى به فرمان خسرو به راه به پرسش به نزديك پير آمدى * از آن به نبودى كه مير آمدى به دو گفت شاه سرافراز باز * كه گر بندهاى آمدى سرفراز به پرسش به نزديك اين پيرمرد * [ كه آمد ] ورا در جهان ياد كرد يكى زاين بگويند هر جاى باز * كه من آمدم پيش اين سرفراز 140 نخواهد ز ما ماند الا كه نام * ز نام نكو « 5 » جوى پيوسته كام به تاريخها درنويسند اين * هم از مهر پيدا شود هم ز كين نبودى ز اهل هنر دور مرد * به گرد جهان از هنر سور كرد سعيد بن علاف بودى برش * سوى نيكويى سال و مه رهبرش همان بشر بن معتمد همدمش * كه همتا نبد در همه عالمش 145 يمامه كه . . . بوديش باب * نبودى دمى خالى از كامياب
--> ( 1 ) راه ( 2 ) نهاد ( 3 ) شهنشه ( 4 ) يكى ( 5 ) نيكو