حكيم زجاجى
508
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به دل گفت با اين گروه آشكار * نباشد سپه را جز از رزم كار نكرد اندرآن جنگ جستن شتاب * سرا [ را ] بفرمود كردن خراب همه برزن و كوىها را بسوخت * به هر جايگه آتشى برفروخت در كوفه و بصره و باب شام * خرابى همىكرد آن خويشكام 470 به راه خراسان درى بود سخت * نشانده به نزدش فراوان درخت بدانجاى بد هرثمه رزمساز * خرابى همىكرد آن سرفراز فكندى بدان جاى بارو بهروز * چو تيره شدى شمع [ را ] برفروز نكردندى آنباره آباد باز « 1 » * فرو ماند مردم در آن تركتاز به شهر اندرون تنگتر شد طعام * به جان آمدند اندرآن « 2 » خاصوعام 475 ز هجرت چو صد با نود برگذشت * بدين نيز از سال بفزود هشت . . . بر رخش خار بود * سرافراز موسى ورا خال بود لبابه فصيح و سخنگوى بود * نكو خاطر و نغز و خوشخوى بود شد از آتش همچو دل تافته * كه باريد . . . كام نايافته چو كار خود آن ماه يكرويه كرد * شب و روز بر جفت جان مويه كرد 480 فرو برد چرخ بلندش به خاك * جدا كرد از قالبش جان پاك نمىگويم از ناز و [ ز آن ] نعيم * نه از مهر و دردانههاى يتيم . . . * . . . ماه رخسار تو بگريم بدان روى چون آفتاب * بمويم بر آن موى چون مشك ناب چو بلبل كنم ناله وقت سحر * ز گلبرگ رويت ببينم اثر 485 . . . * ز ناگاه خونم بخوردى و رفت يكى شب نياورده با تو به روز * نديده رخ مهر گيتىفروز نخورده ز بار وصال تو بر * دريغا دريغا شدم پىسپر . . . * چو خورشيد تابنده مشهور بود ز مرگ پسر بود نالان به درد * شب و روز شاه جهان مويه كرد 490 ز دود دلش سنگ خارا بسوخت * زمين و زمان بىمدارا بسوخت
--> ( 1 ) باد ( 2 ) او