حكيم زجاجى
499
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سران سپه زود برخاستند « 1 » * درم را ز وى « 2 » بيشوكم خواستند بگفتند كز نو نشاندى امام * بده بيعتى سيم و بردار كام تو اين رسم را از ميان برمدار * بهانه مكن اين زمان زر بيار مرا گفت سيم و زر اكنون كجاست * بگوييد با من كه مأمون كجاست نماييد تا من فرستم پيام * بر طاهر آن سرور نيكنام 245 كه تا او به مأمون فرستد خبر * ز حد خراسان بيارند زر برآشفت لشكر ز گفتار مير * بگفتند كاى مرد تيرهضمير امامى كه امروز نزديك ماست * چراغ دل و جان تاريك ماست ورا ما از اين كار بيرون كنيم * چنين خط بر نام مأمون كنيم امين پيش ما ، مادرش مال دار * چرا ديگرى را كنيم اختيار 250 برون آوريم اين زمانش ز بند * نمانيم كآيد به جانش گزند بگفتند و آغاز كردند جنگ * گرفتند شمشير هندى به چنگ ستادند يكسر گروها گروه * برون رفت از نامداران شكوه به يكديگران اندر آويختند « 3 » * چنين تا شبانگاه خون ريختند به خيل حسين اندرآمد [ شكست ] * ورا نامداران گرفتند و بست 255 ببردند او را كشان و نژند * بدانجا كه بد مير در زير بند از آن نامور بند برداشتند * بدين برنهادند و بگذاشتند ببردند امين را به جاى قرار * نشاندند بر تخت و شد بختيار دوم روز مردم فراز آمدند * به نزد امين در نماز آمدند بر او بيعت تازه كردند باز * دگربار شد چنگ دولت بساز 260 حسين على را بدانسان نژند * ببردند سرگشته در زير بند به نزديك سردار عالم امين * ببوسيد از بيم روى زمين محمد به دو گفت كاى بدنشان * نه اين بود آيين گردنكشان كه كردى تو با من در اين روزگار * نه زاينسان كند مرد داننده كار تو را من فرستاده بودم به شام * كه تا لشكر آرى از آنجا بكام 265
--> ( 1 ) خواستند ( 2 ) ز پى ( 3 ) ان ريختند