حكيم زجاجى

497

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو نزديك شهر آمد آن نامدار * برون رفت لشكر تمامت سوار زن و مرد بغداد برخاستند * همه شهر يكسر بياراستند پى آن‌چنان كار كاو كرده بود * از آن شاميان خون برآورده بود ببردند او را در آن شهر شاد * ز كار خليفه بكردند ياد امين را از آن انده آمد عظيم * دلش گشت از آن غصه و غم دونيم 195 چو لشكر تمامت ورا يار بود * امين را دل از غصه افگار بود به روز آن سرافراز چيزى نگفت * شب آمد ، فرستاد اندر نهفت حسين على را بر خويش خواند * نيامد ، در آن كار حيران بماند دگرباره ده تن فرستاد مير * به نزد حسين آن يل « 1 » بىنظير كه با تو مرا در نهان هست كار * بيا زود و انديشه در دل مدار 200 دلاور جوابش چنين داد باز * كه در شب تو را با رهى چيست راز نه من مطربم يا نديم اى امير * كه آيم به شب نزد تو خيره خير تو را كار با من به روز است و بس * فرستاده بشنيد ، شد بازپس سپيده حسين على برنشست * به كين محمد ميان را ببست سپه [ را ] بفرمود تا شد سوار * فزون بود لشكر ز پنجه هزار 205 بيامد به پيش لب دجله شاد * زبان را به نقص امين برگشاد كه تا كى چنين زاين نه مرد و نه زن * پراكنده بايد شنيدن سخن خورد روز و شب همچو رندان شراب * بود مست ، زاو جمله عالم خراب به شوخى او باب من شد هلاك * فرو برد بايد سرش را به خاك فرستاد تا لشكر آرد ز شام * ببرد ز ما روزى ، اين خويش‌كام 210 كنون خيل دشمن به حلوان رسيد * سر نيزه بر اوج كيوان رسيد بيايند فردا و اين « 2 » بوم‌وبر * كنند از سر خشم زيروزبر برآرند از ما به‌كلى دمار * نماند به بغداد يك نامدار از آن پيش كآيند آن مهتران * به گردن برآورده گرز گران برون برد بايد امين را ز كار * وزاو شهر كردن تهى آشكار 215

--> ( 1 ) يلى ( 2 ) دين