حكيم زجاجى
495
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
پدر صالح و او جوانى فصيح * سخن گفتن خوب و نظمى « 1 » صحيح ز هنگام هارون كه سردار بود * به زندان دلاور گرفتار بود چو شد خيل بغداد زآنسان زبون * امين برد او را ز زندان برون ورا داد حالى اميرى شام * به دو گفت كاى سرور نيكنام بسى رنج ديدى در اين روزگار * ازاينپس شوى خرم و كامكار 145 برو سوى شام اى سرافراز مرد * در آن بخت سوم با ابيار ( ؟ ) كرد در آن بوم خيل گران جمع كن * درون را فروزنده چون شمع كن چراغى « 2 » ز شمع خرد برفروز « 3 » * مگر كاين شب تيره آيد به روز « 4 » وفا نيست در مردمان عراق * ندارند با من به دل اتفاق مرا حاجت افتد به مردان شام * تو بفرست لشكر چو خواهم تمام 150 اگر خود من آيم تو آماده باش * شب و روز گوش فرستاده باش نماينده عبد الملك مير بود * سرافراز با راى و تدبير بود دلاور همه شام گرديده بود * ورا در بزرگى پسنديده بود سرافراز عبد الملك نامدار * سوى شام شد با سپه ده هزار چو آمد سوى رقه بيمار شد * به راه اندرون [ جفت تيمار ] شد 155 حسين على پور ماهان امير * ورا يار بود اندرآن داروگير بشد پيش بيمار و گفتش به راز * كه اى نامبردار گردنفراز تو بيمار گشتى و اكنون به شام * چگونه شوى خسته ، بىكامونام به بغداد اكنون سپه درخور است * كه دشمن مگر بسته با لشكر است به حلوان رسيد است بدخواه شاه * به تنگ اندرآيد بهزودى سپاه 160 يكى نامه كن اى هنرور همام « 5 » * از اينجا سوى نامداران شام سپه را بخوان اى سرافراز مرد * كه نتوان از اين بيشتر صبر كرد فرستاد نامه به ميران شام * بسى وعدهها دادشان نيكنام بيامد سپه در زمان سى هزار * ز شامى سران ، از پى كارزار سوى رقه آمد ز خوان سپاه * زمين شد پر از خيمه و بارگاه 165
--> ( 1 ) رظى ع ( 2 ) چراغ ( 3 ) فزون ( 4 ) برون ( 5 ) هزبر عام