حكيم زجاجى

483

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به گيتى به از صلح كارى نبود * ز تو اين عمل يادگارى نبود 20 وگر آنچه گفتم نيايد بجاى * سرافراز باش و بيفشار پاى وگر آن‌كه جنگ اندر و كارزار * شود مير مأمون گرفتار و زار چو آرى تو آن مهربان را به دست * سرافراز دين را مكن پاىبست منه بند بر پاى آن نامدار * نياور به بغداد زودش ، سوار گر او سخت گويد ، تو مىباش نرم * مسوز آتش خشم با شاه گرم 25 على گفت فرمان بانو برم * ز فرمان او نوشدارو برم بگفت اين و گشتند از آنجا روان * بيامد چنان تا لب نهروان ز بغداد تا نهروان شد سپاه * فزون نبود از چار فرسنگ راه چو لشكر سوى نهروان شد به كين * بيامد همان‌دم به لشكر امين بگرديد يك‌دم به گرد سپاه * به هر جاى كرد آن دلاور نگاه 30 سلاح و سليح « 1 » سواران بديد * به شادى رخ نامداران بديد بيامد برش پور ماهان به مهر * به ديدار آن شه چو روشن سپهر امين گفت اى سرفراز جهان * خداوند داند ز راز نهان اگر دست بردى ، خراسان توراست * بروبوم ايران تن‌آسان توراست برو آن بروبوم يكسر بگير * تويى مهتر ملك و فرمان‌پذير 35 مكن زور چون ملك هموار شد * كه حاكم سرافراز از اين كار شد نگه دار دل را ز جور و ستم * كه در چشمت آيد ز بيداد نم چو گردد ز دست تو مأمون به زير « 2 » * سراپا ببندش بياور اسير ورا در عمارى كن اى مير جاى * بيندازش و بسته كن دست‌وپاى به جانش نخواهم كه آيد گزند * فرستش به نزديك من زير بند 40 بگفت اين سخن جانش آگه نبود * خرد را . . . قضاوقدر هر دو در كار خويش * امين غره گشته به گفتار خويش بگفت اين و برگشت آن پاك‌راى * على بن ماهان روان شد ز جاى سر گرد گردان به گردون رسيد * خبر زآن دلاور به مأمون رسيد

--> ( 1 ) سرام سح ( 2 ) شير