حكيم زجاجى
480
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بدريد چون ديد خط پدر * وز آن كار او گشت زيروزبر بدريد آن نامه بىرسموراه * دريدند پيراهن عمر شاه . . . در نبود * برآشفت با او سپهر كبود 465 جوان بود گمراه و معذور و مست * وز اين چيزها بود رفته ز دست نشسته بد امول بيوسه ( ؟ ) پيش * همين كرد هردم دل خسته ريش چو مأمون ز كارش خبردار شد * جهان را ز مردى خريدار شد به منبر برآمد جگر پر ز درد * امين را از آن كار معزول « 1 » كرد چنين گفت كاى نامداران دين * بگرديد از راه مردى امين 470 بدريد فرمان هارون ز خشم * برون رفت آزرم و شرمش ز چشم ز حكم پدر پاى بيرون نهاد * سر خويش در خاك و در خون نهاد چو آن نام « 2 » كردند از نامه پاك * من او را فكندم به دام هلاك ورا خلع كردم به امر خداى * درآرم سرش را نگون زير پاى ز راه بزرگى امامت مراست * به من مىشود كار اسلام راست 475 مرا مىرسد اين خلافت يقين * مه و سال ، مست است و خفته امين جهاندار هشيار بايد ، نه مست * نيايد به مستى بزرگى به دست چو مستى بود بر مقام رسول * چگونه كند عقل ، قولش قبول بگفت اين و از منبر آمد به زير * تو گفتى مگر بود غرنده شير [ جها ] ن شد مشوش از اين كار سخت * سعادت بهسوى عدم برد رخت 480 امين همچنان بود بر كار خويش * چو سوداييان « 3 » جفت بازار خويش مى و مطرب و دلبر و ناى و نوش « 4 » * دماغ ورا كرد بىمغز [ و ] هوش به شاهى در اين منزل آب و گل * به خون رزان داده بد جان و دل چنين كار نبود ز نادان بديع * به كار اندرون بود فضل ربيع امام جهان مست و عالم خراب * سعادت از آنجا نهد سر به خواب 485 سر فتنههاى جهان شد شراب * ز مى خوردن او جهان شد خراب مى و عقل باهم نشد سازگار * چگونه بود مست را هوشيار
--> ( 1 ) مغرور ( 2 ) جوانان ( 3 ) حوسوامان ( 4 ) ماى هوش