حكيم زجاجى

478

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

410 محمد امين زآن خبردار گشت * بساط نشاط از درون درنوشت ز ميران گزين كرد مهتر سه تن * كه بودند دانا به هر انجمن يكى زآن سه فرزانه عباس بود * كه چون او نبد زير چرخ كبود دوم نامور صالح سرفراز * كز او رفت مهر مهى برفراز سيم پور عيسى محمد كه پيل * از او رخ نهفتى به درياى نيل 415 برفتند و آن نامه بردند شاد * به نزديك مأمون به كردار باد نبشته چو برخواند از آن‌گونه بود * كه من برترم از سپهر كبود به من داد اين پادشاهى پدر * چو مىرفت از اين دار دنيا به‌در به من مىرسد سرورى از دو روى * اگر بشنوى كم شد اين گفت‌وگوى پسر دارم اكنون ، وليعهدم اوست * پديد آمد امروز دشمن ز دوست 420 تو بهر نهالى نه بيخ و نه شاخ * شدى تنگدل در جهان فراخ بريدى ز بن شاخ و بيخ اميد * بكندى روان سرو ، بنشاند [ ه ] بيد بريدم ز دل شاخ مهر تو را * نخواهم دگر ديد چهر تو را تو را در خلافت كنون كار نيست * در اين خانه ديگر تو را يار نيست برآشفت مأمون ز گفتار او * در آن كار بشكست بازار او 425 جواب اين‌چنين داد دانش‌پذير * پر از خشم شد با رسولان امير كه من بشنوم نيز گفتار مست * خرابى پديد آيد از كار مست اساسى كه فرزانه هارون نهاد * تواند از آن پاى بيرون [ نهاد ] برو مست بىخويشتن را بگوى * كه بر من ز شوخى بهانه مجوى مگرد از ره و رسم فرزانه باب * مكن خانهء كامرانى خراب 430 سپاه من و گنج من پيش توست * دلم خسته از كار ، كم پيش توست بر من فرست اى دل‌اندوز ، گنج * سپاه مرا نيز بىدردورنج ميفزاى رنج تن خويشتن * مكن طوق در گردن خويشتن تو گفتى كه من عهد بشكسته‌ام * كه از بهر فرزند خود بسته‌ام چگونه توان عهد شاهان شكست * نبايد تو را دل در اين كار بست 435 كلاهى كه از مهر ما دوختند * چراغى كه آنجا برافروختند بگو تا كجا ، كى نشيند ز باد * نبايد سخن كرد بيهوده ياد