حكيم زجاجى

474

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چنين داده بد نازديده جواب * كه گفتار تو هست عين صواب ازاين‌پس به تحصيل روى آورم * شده آب دانش ، به جوى آورم 310 نياسايم از درس و تكرار من * شب و روز باشم در اين كار من سحرگه دوان رفت بر كار خويش * در آن باغ مىكرد تكرار پيش چو هارون ورا ديد زآن‌گونه مست * گرفته يكى شاخ سنبل به دست به دو گفت تكرار تو اين بود * مه و سال كردار تو اين بود امين گفت اى شاه بستان شراب * چو من شو در اين باغ و بستان خراب 315 چو بلبل در اين باغ تكرار كن * گل و سنبل و نسترن يار كن مرا نيست دل جز به آواز چنگ * رخم از مى لعل به لاله رنگ دوم روز هارون روشن‌ضمير * ز پنهان مأمون ، به كردار تير بشد آزمون را به جايى نهفت * بزد تكيه « 1 » برجاى [ و ] چيزى نگفت ورا ديد پيش كسايى به‌پاى * همىخواند قرآن به عقل و به راى 320 اگر نامبرده خطايى بكرد * چو پيلى به‌پاى آمد آن پيرمرد چو آتش بزد چند چوبش به خشم * بباريد خونابه مأمون ز چشم چو وقت نماز اندرآمد به‌پاى * كسايى ناستاد و مىبد « 2 » به جاى نشسته نمازى همىكرد پير * به دو گفت مأمون دانش‌پذير زنى چوب بر پاى بىرسم‌وساز * نشسته كنى سرفرازا نماز 325 ز گفتار او ماند هارون شگفت * چو جان مهر آن ماه در دل گرفت به دل گفت كاو برد خواهد شهى * ز گيتى ورا مىبرازد مهى چو روزى خجسته بود ، دار ياد * پديد آيد از اول بامداد به مرو اندرون بود مأمون امير * همه كارها كرد موزون خطير . . . برد سوى خطا تاختن * كه آورد برده ز چين تا خُتن 330 زمانى به هندوستان رفت شاه * ببرد اندرآن بوم و برزن سپاه از آنجا بياورد بىمر اسير * به گرز و به نيزه ، به شمشير و تير گهى تاختن كرد تا زنگبار * فرو داد زآن مشركان بىشمار

--> ( 1 ) بود ( 2 ) بد جاى