حكيم زجاجى

466

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بگردانم آن مال از راه باز * بيارم به درگاهت اى بىنياز 105 به دو فضل گفتا كه اين راى نيست * به گيتى چون من كشورآراى نيست سوى خانهء خويش دارند روى * تو را آفت آيد از اين جست‌وجوى بكوشند تا جان پى زادوبود * ندارد تو را كوشش و رزم سود در اين كار شاها مدارا به است * طريق نهان آشكارا به است رسولان فرستيم درپى كنون * مگر بازگردند با رهنمون 110 اگر بازگردند بىخشم‌وجنگ * مرادى كه مىجويم آيد به چنگ همان‌دم برون كرد مأمون رسول * بر فضل دستور دل پرفضول روان گشت از نزد مأمون چو گرد * گزين سهل بن صاعد « 1 » شيرمرد دوم نوفل آن خادم بىقرين * كه در جنگ بودى هزبر عرين برفتند آن هر دو سر پرشتاب * بر فضل و گفتند كاى كامياب 115 ز مأمون بينديش و لشكر مبر * مزن بر سر پاى تيغ و تبر همه خواسته نزد مأمون فرست * به فرمان فرزانه هارون فرست ز فرمان آن شاه سر برمتاب * مينداز خود را به رنج و عذاب ز يزدان و هارون يكى شرم دار * سران را در اين كار آرزم دار نگردى جهان‌ديده پيمان‌شكن * ز دل خيز و بيخ بدىها بكن 120 چو بشنيد آن مرد گردن‌فراز * به بيهوده گفتن زبان كرد باز به مأمون ز نابخردى برشمرد * سرانجام ز آن گفتهء خويش مرد از آن نامداران يكى برنگشت * ورا آن سعادت ميسر نگشت رسولان مگر خسته گشتند باز * به مأمون بگفتند كاى سرفراز سپاه تو را فضل گمراه كرد * ز نام نكو دست كوتاه كرد 125 يقين آن‌كه دستور و مير و سپاه * نبودند يك‌تن تو را نيك‌خواه همان به كه دشمن نباشد برت * چنان بىوفا چون بود رهبرت بداختر ز نزديك تو دور به * بر ديو دژخيم مزدور به تو لشكر فراوان كن از كردگار * كه با تو نگشتند آن قوم يار

--> ( 1 ) نوفل خادم وابستهء امير مؤمنان را نيز مىفرستى . سهل بن صاعد گويد وقتى نامهء مأمون . . . ، تاريخ طبرى ، 12 / 5407 .