حكيم زجاجى

464

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

شد اندر زمانه امير و امام * بر او كارها گشت يكسر تمام 55 به عيش و طرب نامور راى كرد * بتان را بر خويشتن جاى كرد « 1 » نياسود يك‌دم ز بوس و كنار * مى راوقى بود و روى نگار وز آن روى مأمون بيامد ز بلخ * ز درد پدر كام جان گشته تلخ به مرو اندرون كرد چندى قرار * پرانديشه از گردش روزگار ز مرگ پدر گشت زيروزبر * در آن‌دم كه آمد به نزدش خبر 60 پر از درد شد شاه در شهر مرو * برون رفت [ گريان ] ز بستان سرو سه روز از بر خاك بنشست مير * ز خون جگر چشم‌ها آبگير چهارم فروزان برآمد به تخت * چو سرو روان خسروانى درخت به فضل و به صالح يكى نامه كرد * ز دانش در آن نامه هنگامه كرد به نامه درون اين‌چنين كرد ياد * كه اى نامداران بادين‌وداد 65 ز هارون سخن‌ها به ياد آوريد * دل و جان سوى راه داد آوريد به پيش من آريد گنج و سپاه * مگرديد از امر آن پادشاه ز فرمان ما برمتابيد سر * كه آن‌گاه بر تن نياييد سر مرا دولت و بخت بيدار هست * دل و دانش و عقل بسيار هست چو گردون گردنده يار من است * سر اختر اندر كنار من است 70 توانم جهان را گرفتن به دست * چو خورشيد بر تخت شاهى نشست و ليكن نگردم ز امر پدر * نيايم ز فرمان هارون به‌در شما نيز از امر او مگذريد * سخن‌هاى او را به جاى آوريد چو نامه بر نامداران رسيد * وزير پسنديده خواند و بديد سخن‌هاى مأمون پسند آمدش * چنان گفته‌ها سودمند آمدش 75 سپه را يكايك بر خويش خواند * وز آن هر دو سرور سخن بازراند سخن‌هاى هارون به لشكر بگفت * نماند آن نماينده چيزى نهفت حديث وصيت نهفته نداشت * بگفت آنچه بشنيد و سر برفراشت ز مأمون و نامه سخن ياد كرد * ز گفتار او جمله را شاد كرد

--> ( 1 ) داد