حكيم زجاجى
437
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
هنرجوى و پيوسته تحصيل كن * به خواندن مه و سال تعجيل كن به علم و عمل شاد و تازنده باش * به جان خرد جاودان زنده باش 405 به حج رفت آنگه [ امام ] جهان * بزرگى او كرد نتوان نهان به نزديك مالك امام خطير * مواطا ( ؟ ) همىخواند فرزانه مير سپيدهدم از خواب برخاستى * درون را به دانش بياراستى به رفتن به نزد در سرفراز * بر آن ايستادى زمانى دراز يكى روز ، در ديرتر كرد باز * چو در شد بپرسيد از او سرفراز 410 چرا دير كردى در بسته باز * جواب اينچنين داد آن سرفراز كه اى نامبرده وضو ساختم * به تو از پى آن نپرداختم چو نبود وضو ، با من اى پاكراى * نگويم حديث رسول خداى به هارون چنين گفت مالك به مهر * كزاينپس من آيم برت چون سپهر تو را ز آمدن زحمت آيد به روى * ورا گفت هارون شه نامجوى 415 كه مردم شود پيش علم از هنر * پديد آيدش رونق و زيب و فر چگونه رود علم پيش كسى * ميان در سخن رفت زاينسان بسى چنان خواست هارون امام جهان * كه مردم شود مالكى در نهان نباشد دگر مذهبى بيشازآن * دل مالك پاك شد ريش از آن چنين كار گفتا به هارون مكن * دل اهل معنى دگرگون مكن 420 سرافراز مالك تواضع نمود * يقين دان كه مرد از تواضع فزود تكبر كند آدمى را نگون * تواضع كند مردمان را فزون تواضع بدى كار سردار دين * سر انبيا مصطفاى امين پى زيد بن حارث پاكراى * ستاد آن سرافراز عالم بهپاى به خيبر بد آن مفخر انجمن * كه جعفر بيامد برش از يمن 425 سپهر وفا كرد او را قيام * وز آن آمدش از سعادت پيام برفت از يمن سدرهء دينپناه * به مهمان به نزد غلامى سياه پى سعد عباده برپاى خاست « 1 » * به كردار سرو سرافراز راست
--> ( 1 ) خواست