حكيم زجاجى
43
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
گروهى از آن قوم مست و خراب * فتاده سر خود نهاده به خواب . . . برآمد سپاه * بكشتندشان مست بر روى راه يكى را از آن جمله كردند اسير * ببردند نزديك فرزانه مير 230 بپرسيد از او مرد والاتبار * كه مستى كنون يا « 1 » شدى هوشيار . . . پيش * نخوردم مى اندر همه عمر خويش براهيم گفتش كه در باز كن * مرا با طرب زود انباز كن بشد مرد فراش در باز كرد * براهيم در باغ شد همچو گرد . . . مهتران * شد آن باغ پر ، از كران تا كران 235 بر آن قبه از خلق مستان بدند * به عيش و طرب مىپرستان بدند شنيدند در باغ از آنسان خروش * كسانى كه بودند با ناى و نوش . . . كه پور زياد * به مى خوردن آمد سوى باغ شاد به زير آمد از قصر دلشاد مير * بياورد يرغو « 2 » براى خطير براهيم را ديد زآنسان سوار * به گردش پياده بسى نامدار 240 . . . پور زياد * ز دور اندرون آفرين كرد ياد زمين را ببوسيد و كرد آفرين * ز مستى بر آن مهتر بىقرين همىگفت من خويش قربان كنم * براى تو امشب چو مهمان كنم . . . از او نامدار * بزد نيزه بر سينهء مرد كار برون برد نوك سنانش ز پشت * به زخمى چنان سرفرازى بكشت 245 وزآن پس بر آن قصر شد چون پلنگ * گرفته يكى تيغ رخشان به چنگ . . . نرهشير * ز بالا يكايك درافكند زير هزار و صد و شصت ببريد سر * نماند اندرون زنده يك جانور در آن قصر سيمين و زرينه بود * نبد قصر ، مانند گنجينه بود . . . از آن باغ شاد * برفتند از آنجا چو تير از گشاد 250 به كام دل خود به راه آمدند * به شادى در آن بارگاه آمدند به لشكر ببخشيد آن خواسته * شدند آن همه لشكر آراسته
--> ( 1 ) تا شد ( 2 ) ترغو