حكيم زجاجى

410

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو من كار آن قوم ياد آورم * ز دل بر دولب سرد باد آورم بپرسيد هارون از آن پير باز * ز نيكى چه كردند با تو بساز بگو تا بدانم ، چنين گفت مرد * كه اى برتر از گنبد لاژورد 15 يكى خواجه بودم به شهر دمشق * برون جفت شوق و درون پر ز عشق ز مال جهان نعمتى داشتم * در آن بوم‌وبر حرمتى داشتم فلك بازى طرفه آغاز كرد * به رويم در درد و غم باز كرد ز دستم برون رفت چيزىكه بود * ربود از من آن مال ، چرخ كبود فزون گشت اطفال و گم گشت مال * شدم از جفاى فلك پايمال 20 وجوه يكى پاره نانم نبود * به تن در تو گفتى كه جانم نبود چو بىقوّت و قوت گشتم به دهر * مرا بود برجاى ترياك زهر مرا گفت بازارگانى كه خيز * از اين بيشتر اشك خونين مريز به بغداد شو تا شوى كامكار * بَرِ آل برمك ، سخن گوش‌دار كه ايشان برآرند كام تو زود * رسانند نازت به چرخ كبود 25 من از قول آن مرد ، برخاستم « 1 » * به بغداد رفتن بياراستم عيالان خود را ببردم به راه * در آن رنج بوديم يك چندگاه برفتم به بغداد اى شهريار * ندانسته آن ره « 2 » يمين و يسار برفتم به پيش رباطى خراب * فرو مانده حيران ، نه نان و نه آب نشاندم در آن‌جا عيالان خويش * تن از رنج خسته ، دل از درد ريش 30 رسيدم به « 3 » نزد سرايى بلند * شدند اندرون مردم ارجمند من خسته ، بىدانش و عقل و راى * برفتم پى آن سران در سراى يكى قصر ديدم چو خلد برين * معطر در و بام او عنبرين يكى صفه برتر ز خورشيد و ماه * نهاده يكى تخت در پيشگاه نشسته بر آن تخت مه‌منظرى * جوانى ، لطيفى و مه « 4 » پيكرى 35 برفتند آن خواجگان بر فراز * ببردند يك‌يك جوان را نماز نشستند بر صفه يك‌يك به ناز * جوان آن . . . گفتند باز

--> ( 1 ) خواستم ( 2 ) از ره ( 3 ) رسيدند ( 4 ) مه‌ى