حكيم زجاجى
402
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كه برخيز كامد به نزد تو مرگ * نهد بر سرت اين زمان تيرهبرگ چو جعفر بدانگونه او را شنيد * نظر كرد و آن روى ناخوب ديد ز مستى بترسيد هشيار شد * سراسيمه زآن مرد خونخوار شد به پايش درافتاد از بيم سر * به دو گفت زنهار اى نامور 435 يكى لحظه بنشين به پيشم ز پاى * كه جان و دلم رفت هر دو ز جاى ز پا مرد دژخيم بنشست زود * چو تند اژدهايى زبان برگشود تو را گفت خوانده در اين شب امير * روان شو كه هست از شدن ناگزير بپرسيد جعفر كه هارون كجاست * ميان زنانست يا در سراست خراب شراب است يا نيمهمست * كنون جام ، يا تيغ دارد به دست 440 زمان ده مرا تا شوم در سراى * وصيت كنم بازآيم به جاى وصيت به دو گفت كاين جاى كن * سران را بر خويش برپاى كن كه از پيش من رفتنت راى نيست * تو را بعد از اين بر زمين جاى نيست بدان دوستان جعفر اندرز كرد * بباريد از ديده خوناب زرد برآمد فغانى ز برنا و پير * ز خون سران خاك شد آبگير 445 چو مردم چنان نوحه از سر گرفت * ورا خادم بدگهر برگرفت كشانش سوى خيمهء خويش برد * همىخواست آندم به خاكش سپرد چو مسرور شمشير كين بركشيد * شد از خون رخ نامور ناپديد دگربار افتاد در پاى مرد * بناليد و زاريد و فرياد كرد كه زنهار اى يار خونم مريز * مبر با من از روى مستى [ ستيز ] 450 كه مست است هارون پريشان شود * سحرگه از اين بد پشيمان شود چو من رفته باشم نداردش سود * پشيمان شوى مرد كارآزمود بر او مرد خونريز را دل بسوخت * به جان در غمش « 1 » آتشى برفروخت بيامد بر شهريار جهان * بپرسيد از او خسرو اندر نهان چه كردى ، به دو گفت آوردمش * بسى گفت ، ليكن نخو [ ر ] دم دمش 455 به دل گفت هارون [ كه ] سر خواستم * نه او را كه از جاى برخاستم
--> ( 1 ) غم