حكيم زجاجى
39
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو ورقاى « 1 » عازب چنان كار ديد * جهان پيش چشم سران تار ديد درآمد به پيش حصين نمير * بزد رمح . . . بيفكند بر خاك بدخواه را * گرفت آن دلاور بر او راه را 130 به زير آمد و دست دشمن ببست * به پيش اندر افكند و خود برنشست نهاد از بر گردنش پالهنگ * كشيدش . . . به نزد براهيمش آورد پست * به دو گفت كاى سرور دينپرست بگويم به تو حال اين بدنشان * كه ننگ است در جمع گردنكشان از اين بدنشان گشته كعبه خراب * فكند اندر . . . 135 [ همه ] جامهء كعبه اين سگ بسوخت * به دست جفا آتشى برفروخت بفرمود سرور كه پايش به دست * گرفتند و بستند و برهم شكست به سنگ و لگد زو بپرداختند * تنش را به آب . . . سوى شهر برگشت پور زياد * به موصل درون رفت آن بدنژاد سه تن را برون كرد دانا و چست * سخنگوى و پردانش و تندرست 140 يكى پير سر بد ، دو ديگر جوان * برفت . . . براهيم ز آن پير پرسيد باز * چه نامى ، به دو گفت گردنفراز مرا نام عبد اللّه حاتمى * رسولم به نزدت به صد خرّمى ز نزديك فرزانه مير جليل * سخن دارم . . . چو فرماندهى بازگويم به تو * نه پيدا كنم ، راز گويم به تو 145 چنين داد پيغامت اى رهنماى * كه اى نامبرده بترس از خداى از اين بيش خون دليران مريز * مبر با تن . . . ز فرمان عبد الملك سر مكش * بيا نزد من دست كرده به كش كه تا ملك عالم سپارم به تو * وز اين نام نيكو برآرم [ ز ] تو وگر سر بپيچى « 2 » ز فرمان مير * شوى در . . . 150 بگيرد تو را كردگار بلند * به دست بلاها بمانى نژند تو كارى طلب مىكنى در جهان * كه آن نيست بر خاطر تو نهان
--> ( 1 ) يزيد بن انس بمرد ورقاء العازب جاى او بگرفت ، همان ، ص 47 . ( 2 ) نهپيچى