حكيم زجاجى

378

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

30 زبيده بود مادر آن « 1 » پسر * كه چون او زنى برنياورد سر بد او دخت . . . كه منصور بود * دل مهربان « 2 » از بدى دور بود بد او دختر عم هارون يقين * همان مادر نامبرده امين چو هارون ز مه گوى شاهى ببرد * همه مملكت را به يحيى سپرد به دو داد انگشترى شهريار * ورا كرد از همگنان اختيار 35 دگرباره شد خيزران سرفراز * به رويش در خرمى گشت باز سحرگاه رفتى به نزدش وزير * به فرمان او كار كردى خطير در اين سال هارون روان شد به روم * غزا « 3 » كرد خرم در آن مرزوبوم وز آن‌جا به حج رفت مانند باد * بسى خلق را كرد خندان و شاد چو از حج سر [ افر ] از دين بازگشت * ز كارش زمانه پرآواز گشت 40 به حج رفت سال « 4 » دوم خيزران * بسى سيم و زر خرج كرد « 5 » اندرآن چو بازآمد از حج نشانى ( ؟ ) قرين * بر او كرد هركس كه بود آفرين در اين سال آن نازديده بمرد * رشيد دلاور به خاكش سپرد از آن يحيى « 8 » نامور ديد كام * ورا گشت صافى زمانه تمام جهاندار هارون بادين‌وداد * خراسان به فضل سرافراز داد 45 سرافراز عباس را دور كرد * كه فرزند منصور بد شيرمرد عراق و خراسان ورا رام شد * دل فضل با كام و آرام شد دماوند و گرگان و مازندران * به فرمان او شد كران تا كران ورا داد ناران و اربايگان * بر آن گشت ارمن « 6 » همه رايگان كريم جهان بود فضل گزين * بر اسب كرم كرد فرزانه زين 50 به داد و دهش گيتى آباد كرد * دل زيردستان خود شاد كرد سرافراز يحيى كه بد باب او * به جوى جهان شد روان آب او جوان‌بخت يحيى و فضل همام * ببردند گوى « 7 » از بزرگان به نام شب و روز كار جهان ساختند * به كار دگر خود نپرداختند

--> ( 1 ) مادران را ( 2 ) شهربان ( 3 ) غذا ( 4 ) سالى ( 5 ) كست ( 8 ) يحيى ، گاه بختى آمده است . ( 6 ) از من ( 7 ) گرى