حكيم زجاجى
375
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كه باشد ز تو نادر « 1 » اندازتر * چو بشنيد هادى ، برآورد سر 135 به چرخ اندرون راند تير خدنگ * كه شب روزها كرده با « 2 » تير جنگ بزد بر سر سينهء مرد [ پير ] « 3 » * ز پشتش برون رفت پيكان تير نگون اندرآمد ز بالا به زير * پشيمان شد از كردهء خويش ، مير همى « 4 » شد پريشان كه او مرده بود * سپهرش به راه عدم برده بود برآمد ز تن جان از آن بىگناه * جهان گشت بر چشم هادى سياه 140 به دندان بخاييد سردار دست * به سر بر همىزد از آن كار دست بفرمود كاو را بشستند پاك * سپردند آن بىگنه را به خاك كسان « 5 » ورا خواند و خشنود كرد * به سيم و زر و جامه آن شيرمرد پراندوه بنشست هادى به درد * شده روى از اين تير ، پژمرده ، زرد نشسته هنوز آن سرافراز شاه * بر آن تخت فرخنده و پيشگاه 145 ز ناگاه سرور بخاريد پاى * به ناخن ، نظر كن به حكم خداى ز خاريدن پشت پا ، گشت پست * بفرمود تا بندهاى رفت بست به ناخن بخاريد پايش بسى * در اين بنده را يار شد هركسى ورم كرد پايش چو خيك بزرگ * سراسيمه شد شهريار سترگ به يك روز افگار شد پاى مرد * بناليد از آن درد و فرياد كرد 150 نشد ساكن آن خارش از پاى مير * به گردون گردان شد از وى نفير ز خارش به پايش درافتاد بوى * بگنديد پاى شه نامجوى دماغ سران گشت از آن بوى خشك * گشادند آنجاى صد نافه مشك بر آتش نهادند عود و عبير * بخارش برآمد به چرخ اثير از آن بوى ناخوش نشد هيچ كم * بيفزود اندر دل شاه غم 155 بر آتش نهادند عود و سپند * نمىگشت كم ذرهاى بوى گند يكى گفت و شرم از دو ديده برفت * كه دود دل پير زودت گرفت دو شب آنچنان بود جفت محن * سيم روز جانش برآمد ز تن مكن قصد كس تا نميرى به درد * به گرد بدى تا توانى مگرد
--> ( 1 ) قادر ( 2 ) كردار ( 3 ) ببر ( 4 ) كمى ( 5 ) كسانى