حكيم زجاجى
372
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
60 برآمد ز تن جان آن بىزبان * فرو ماند از آن كار بد هر زمان « 1 » به هادى فرستاد مادر پيام * كه تيغ جفا برمكش از نيام كسى كاو تو را داد ناپخته شير * به زهر هلاهل ازاو جان مگير بترس از خدا اى ستمكار مرد * به كين درمياور ز بيچاره گرد چنين گفت هادى به مردان خويش * كه دارم دل از مادر خويش ريش 65 كه از پيش اين خلق رسوا شدست * بدادم كنون مهر او را ز دست زنان را سوى مهترى راه نيست * ميان سران زآن بتر شاه نيست كه تمكين دهد مر زن خويش را * بههم برزند برزن خويش را بر آن خيزران رفت و سوگند خورد * كه هرگز نبيند رخ زادمرد نگويد سخن پيش هادى دگر * خورد يا زيد خسته [ و ] خونجگر 70 پسر داشت هادى يكى بىهمال * و ليكن نبودش فزون پنج سال كنم گفت او را وليعهد خويش * به كار آورم در زمان جهد خويش فرستاد هادى به هارون پيام * كه خود را مخوان در زمانه امام ز كار اندرون خويش را خلع كن * ز من بشنو اى نامبرده سخن برون بر از اين كار خود را برآى * اگر نى درآيد سرت زير پاى 75 بترسيد هارون ز گفتار مرد * همىخواست خود را عيان خلع كرد به دو گفت يحيى كه انديشه كن * به كار اندرون صابرى پيشه كن امان خواه ازاين مرد انده مدار * ببين تا چگونه شود « 2 » روزگار امان خواست يك ماه ، دادش زمان * ورا گفت يحيى به دل شادمان كه بيرون شو اكنون بهسوى شكار * در اين شهر منشين دگر آشكار 80 مباش ايمن از وى كه خونريز گشت * چو مويى بهكار اندرون تيز گشت تو را اندراين شهر بودن خطاست * برون رفت هارون همان روز راست به هادى بگفتند كان كامكار * به فرمان يحيى كند جمله كار ز خلعش برآنيم ، كاو بازداشت * به دل در همه تخم كين تو كاشت به يحيى رسانيد هادى گزند * به حبسش فرستاد ، بر پاى بند
--> ( 1 ) مو زبان ( 2 ) شود چگونه