حكيم زجاجى
361
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو شد بارور دختر نامور * چرا بار او برنگيرد پدر به بيگانگان مىدهد بار او * سراسيمه شد عقل در كار او اگر ديگرى همچو مهتر حكيم * ببايد شود در زمانه مقيم ندانم ز نو دين ديگر نهاد * ز دعوت يكى تاج بر سر نهاد كسى كاين سخن گفت و زاينسان شنيد * زبان و دو گوشش ببايد بريد 15 بر آنكس كه كردى نماز و نياز * برفتند آن مردم چارهساز بگفتندى اين اشتران بىمهار * ستادند پيش خدا بر قطار نهند از ره جهل سر بر زمين * بهسوى هوا كرده يكيك سرين . . . هيچ گفتارشان * همين بود شام و سحر كارشان به گيتى از آن شومتر خلق نيست * چرا جمله را رشته در حلق نيست 20 جهود و مغ و گبر از ايشان به است * سر آن سگان باد و خاك ره است « 1 » [ همان به كز ] ايشان نگويى سخن * نه سر هست پيدا يكى را ، نه تن « 2 » مرا در درون زآن سگان فتنه خاست « 3 » * كنم نامشان پاك با خوك راست مكان فسادند و كان ستم * وز آنند در چشم اسلام نم . . . آن قوم تعطيل و بس * نبودست از ايشان بتر هيچكس 25 ندارند شرم از خدا و رسول * نگردند الا به گرد فضول خدايا تو آن قوم را پست كن * ز جام اجل جمله را مست كن . . . ز بن * كه گويند از اينسان بديشان سخن از ايشان يكى گفت مردم گياست * برويد شود باز با خاك راست دگر گفت كز تاب خورشيد و ماه * ببالد نهال « 4 » و برويد گياه 30 . . . بود * اگر دردمند ار تنآسان بود ورا تربيت مىكند ماه و مهر * بپاى است از دور گردان سپهر هم از آسمان مىشود سرنگون * زمانى كم است و زمانى فزون . . . دان * برو اختر از گفتهء تو بدان غم و شادمانى ز اخترشناس * ز نحس و ز سعد اين عمل كن قياس 35
--> ( 1 ) هست ( 2 ) نوين ( 3 ) كشه خواست ( 4 ) نهاد