حكيم زجاجى

340

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به اسحاق فرمود تا برنشست * به نزديك منصور شد دين‌پرست 235 ابو جعفر او را نوازيد سخت * تو را گفت من برنشانم به تخت اگر مير بو مسلم سرفراز * به نزد من آيد از آن راه باز ز نزديك منصور فرخنده‌پى * فرستاده برگشت و آمد به رى به بو مسلم كامران گفت خيز * برو پيش منصور و كم كن ستيز كه او را به دل در نكو هست كار * به گردون كند مرد دانا شكار 240 مكن خويشتن را به كام حسود * ندارد پشيمانى آن‌گاه سود به دو گفت بو مسلم پرهنر * به كشتن فرستى مرا اى پسر قضا و قدر دست و پايم ببست * عنان « 1 » ارادت برون شد ز دست منجم بدان نامور گفته بود * در آن‌دم كه در سخن سفته بود مكن هيچ با روميان كارزار * كه در روم گردد تو را كار ، زار 245 روم ، تا مگر بخت يارى دهد * ز بند بلا رستگارى دهد ز پيش قضا چون توانم گريخت * بگفت اين [ و ] وز ديده خونابه ريخت يكى بيت شعر روان گفت مير * به تازى نبشتم ز من ياد گير نشانى است اين بيت از راستى * نيابى در اين داستان كاستى مالرجال مع القضا محاله * ز اهل القضا بحيله المحتاله 250 ز وى مير برگشت بىعقل‌وراى * خبر يافت منصور شد باز جاى سوى روميه رفت [ تند ] و سترگ * به تيزى و تندى چو درنده‌گرگ فرستاد حملى گران پيشباز * همه راه كردند پربرگ‌وساز به هر منزلى كآمد آن نامور * فرستاد اسب و ستام به زر « 2 » به هر منزلى كآمد آن دين‌پناه * فرستاد با جامه زرين‌كلاه 255 مرصع كمرها و طوق به زر * ز سيمين عمود و ز زرين سپر چو آمد بر روميه نامدار * بترسيد از گردش روزگار پشيمان شد از آمدن سرفراز * به بو الهيثم « 3 » نامور گفت باز كزاين آمدن من پشيمان شدم * ز اندوه و انديشه بىجان شدم

--> ( 1 ) عنانى ( 2 ) بدز ( 3 ) ابو الهيثم احمد بن حسن جرجانى