حكيم زجاجى
336
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
135 وگر آمدى كامران پيش من * چنان دان كه گشتى به خوان خويش من به يزدان دو چيزت به جان گوشدار * به كار اندرون يك زمان هوشدار نگويم كه بيزارم از كردگار * هم از پاك پيغمبر « 1 » كامكار ز عباس كاو جد پاك من است * همو مايهء آب و خاك من است نباشم ز پشت محمد يقين * هم از نسل جدم على روح « 2 » دين 140 اگر آنچه گفتم نيارم به جاى * نباشم به نيك و به بد رهنماى چو رفتى به شمشير باشد خطاب * ور آيى شوم خرم و كامياب كنون بر تو « 3 » گفتم تو داناترى * كه آيى « 4 » به فرمان اگر بگذرى براندند « 5 » آن نامداران به رى * به نزديك بو مسلم نيكپى سخن پيش مهتر درانداختند * چو آب زر آن را بپرداختند 145 به دو گفت عيسى كه اى بىنظير * تو اين كار دشوار آسان مگير شدى ناصر آل عباس تو * كنون نيز گشتى چو الماس تو مخالف مكن بعد از اين نام خويش * ز من جوى اندر زمين كام خويش نمانم كه مويت بجنبد ز باد * به حق كلام و به دين و به داد ازآنپس جرير سرافراز گفت « 6 » * كه اى باوفا يار ، بگزيده جفت 150 تو دانى كه من نيكخواه تو [ ا ] م * به درگاه جعفر ، پناه تو [ ا ] م نخواهم كه بر تو زند باد سرد * و يا برنشيند به روى تو گرد به رفتن تو را محنت آيد به روى * به بازآمدن راحت ، [ اى ] نامجوى زبون نيست منصور از او برمگرد * به فرمان او باش ، اى شيرمرد مكن دشمنان را در اين كار شاد * مده خرمن نيكنامى به باد 155 مرو تا نگردى زبون و نژند * بيا تا شوى مهتر و سربلند پس آنگاه دادند نامه به مير * فروخواند آن مرد روشنضمير دگربار آغاز كردند ، گفت * زمانى به بيداد مى در نهفت بگفتند با او سخنها چو دُر * ز گفتار آنان « 7 » دلش گشت پر
--> ( 1 ) تامبر ( 2 ) روى ( 3 ) هر دو ( 4 ) كراى ( 5 ) بداندند ( 6 ) كشت ( 7 ) درح