حكيم زجاجى
308
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
امير است و لشكركش و رزمساز * جهانگير و گردنافكن و سرفراز . . . * بگيرد چو خرگوش گوش پلنگ بپيچد به مردى ز گردون عنان * زند در دو چشم ستاره سنان . . . * . . . چرخ گردنده را يار نيست 45 كرم در وجودش چو جان در تن است * ز ماه رخش آسمان روشن است برآيد ، ببارد چو خورشيد و ابر * به عالم كه دارد ، چنين علم و صبر هر آن بوم كاو پاى بر سر نهد * يقين خاك او بوى عنبر دهد به آبى كه او بگذرد كامكار * شود سربهسر لؤلؤ شاهوار به كوه ار كند چشم مهرش نظر * برون آيد از سنگ خارا گهر 50 مرادى كه رأيش كند خواستار * هماندم نهد دولتش در كنار ز جودش ملوك جهان راست بهر * گداى درش پادشاهان دهر چو شد دولتش يار و اقبال دوست * بدريد بر دشمنان مغز و پوست از آن دشمنش سرنگون است و پست * كه دارد يكى تيغ بران به دست ز فرمان او هركه پيچيد سر * نيابد دگر بر تن ، آن بدگهر 55 بدانديش او روز نيكى به خواب * مبيناد در سايه و آفتاب خنك آنكه باشد به درگاه او * نظر مىكند روى چون ماه او ببيند به يك روز رويش دوبار * به باغ دلش راحت آيد بهبار ملازم بود بر درش همچو بخت * بيايد چو او برنشيند به تخت مرا آرزو بود يك چندگاه * كه باشم به درگاه او سال و ماه 60 اگر مجلسش را نباشم نديم * چو دولت به درگاه باشم مقيم بلى چرخ گردندهام پير كرد * به گردن درم سال زنجير كرد به يكجاى بنشاند چرخم ز پاى * نجنبم ، مگر قطب گشتم ، ز جاى چو بيدى شد [ آن ] سرو بالاى من * مزار چرند آب شد جاى من مرا همنشين اين كتاب است و بس * كه دارد به گيتى چنين همنفس 65 نگويد سخن تا نپرسم از اوى * حريفى است خوشخلق بىگفتوگوى چو شد مونس من به روز و به شب * به يادش از آن نوش بارم به لب دريغا كه طبع جوان پير شد * به چشم اندرونم مژه تير شد