حكيم زجاجى

303

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سخن‌هاى او هست يكسر مثل * نبودست مثلش به علم و عمل يكى ديگرش نصر سيار « 1 » بود * كه پيرى دل‌افروز و هشيار بود 355 به زور و به دانش ، به مردى مناز * كه روزى نشيب است و روزى فراز چنان سروران را به سستى راى * نكردست نسبت كسى ، هيچ‌جاى و ليكن چو اقبال برتافت روى * چه چاره كند مردم چاره‌جوى چو بفكند طاو [ و ] س اقبال پر * نه مردى به كار آيد آنجا نه زر كه نوشيد يك شربت از جام دهر * كه بازش ندادند ناكام زهر 360 كه را ديده‌اى خرم از روزگار * كه درپى نشد خسته و سوگوار كدامين سر و تاج ديدى و شاه * كه آخر نشد كمتر از خاك راه بسى ديده‌ام در زمانه امير * يكى روز و ده روز ازآن‌پس اسير هر آن‌گه كه ظالم شود شهريار * درخت اميدش نيايد به‌بار به عدل است بنياد شاهى به‌جاى * به بد نيست سرو بزرگى به‌پاى 365 چو عادل بود خسرو كامكار * برويد گل و لاله بر جاى خار ز خاك [ سيه ] بردمد بوى مشك * به تو ميوهء تر دهد ، چوب خشك شود خار و خون مثل خرما و شير * همان خاك تيره شود آبگير به يك جا كند آبخور ميش و گرگ * به راحت بود خرد و خرم بزرگ ز جور است بنياد شاهى خراب * ز عدل است تا زنده ماهى در آب 370 زوال آورد ظلم در ملك و مال * سر گردنان را كند پايمال نبارد يكى قطره باران ز ابر * خورد آدمى را پلنگ و هزبر برون نايد از كرم پيله حرير * به بستان درون ، خون شود جمله شير رعيت شود عاجز از درد و رنج * نه لشكر بماند شهان را ، نه گنج شنيدم من از كار نوشيروان * كز او آب عدل و كرم شد روان 375 يكى روز بد كرد [ ه ] عزم شكار * به پيرامنش لشكرى كامكار يكى مرد را ديد چون پيل مست * به صحرا كلنگى گرفته به دست به هرجا كه سوراخ موشى بديد * دلاور به نزديك آن مىدويد

--> ( 1 ) نصر بن سيار نيز با او بود و در اين جنگ امتحانى نيكو داد ، همان ، 100 .