حكيم زجاجى
290
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به رفتن به فرزند خود داد جاى * بياراست گيتى به روى و به راى چو ما باز ازاينروى آب آمديم * به قصد عدو كامياب آمديم چو من سوى [ همدان ] شدم كامكار * فرستادم از ره به نزدت سوار 25 كه گر [ ايل مايى ] روان [ كن ] سپاه * بَرِ ما بارى بدين بارگاه نكردى به فرمان ما هيچ كار * گرفتيم بىسعى تو اين ديار كنون كار اين . . . شد تمام * مكن توسنى بيشازاين ، باش رام چو من با سپاه اندر آيم ز جاى * نه بغداد ماند ، نه كشور خداى وزير اين سخن با خليفه بگفت * برون كرد راز نهان از نهفت 30 خليفه به دو گفت تدبير چيست * در اين كار با ما بگو يار كيست وزير سرافراز گفت اى امير * به زر كار خود راست كن همچو تير در گنج بگشاى و زر برشمار * برآميز با لؤلؤ شاهوار هزار اشتر سرخمو بار كن * همه بارشان دُر و دينار كن هزار استر گامزن جامهبار * ببايد ، مگر سربهسر زرنگار 35 كنيز سمنبوى بايد هزار * غلام نكوروى با گوشوار همان اسب تازى هزار دگر * براى اميران كلاه و كمر پى [ با ] نوانش گهرهاى نغز * سخن بشنو از بندهء پاكمغز به جوهر شود دشمن اى شاه ، دوست * از اينجا پديد آيد از مغز ، پوست به دو گفت مستعصم پاكراى * كه رو گنج دربسته را برگشاى 40 برونآر هرچه به كار آيدت * [ مگر ] باغ شادى بهبار « 1 » آيدت وزير سرافراز شد سوى « 2 » گنج * بپرداخت گنجى پى دفع رنج دواتى از آن كار آگاه شد * ز بخت بد خويش گمراه شد بخواند از ره خشم بيداد را * بر « 3 » خويش تركان بغداد را بگفت آن حكايت به تركان ز خشم * سراسيمه شد مردم تنگچشم 45 بگفتند بنگر به كار وزير * كه با ما چه مىسازد از داروگير به زر خويشتن را كند رستگار * بدان تا برآرد ز تركان دمار
--> ( 1 ) ساز ( 2 ) سوء ( 3 ) بد