حكيم زجاجى
274
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
نبايد بديشان سپردن « 1 » زكات * وز ايشان پذيرفت نتوان صلات به گيتى چنان قوم بدكار نيست * از ايشان چرا خلق بيزار نيست 20 محمد در آن وقت در مكه بود * به كوى خلافت درى مىگشود سرافراز داعى پراكنده كرد * فرستاد فرزانه هر جاى مرد يكى نامور بود موسى به نام * كه سراج خواندند او را مدام . . . از او بودهاند * به هرجا اگر كم گر « 2 » افزودهاند بكير بن ماهان برآمد به راق ( ؟ ) * همىراند هر جايگاهى براق 25 بهسوى خراسان پى داروگير * روان شد سليمان ابن الكثير . . . راى كرد * بسى داعى آنجاى برپاى كرد بكردند پنهان بسان پرى * چنين پانزده سال دعوتگرى خراسانيان جمله گشتند رام * ز عباس بردند و آن قوم نام . . . اندر گذشت * فزون شد بر اين صد ، دو ده سال و هشت 30 يكى سال ديگر بر اين شد به سر * كه بو مسلم آمد ز ناگه بهدر يكى نامور شانزده سال گفت * كه ماند اينچنين خواب اندر نهفت به ايام هارون شد اين آشكار * به حد خراسان در آن روزگار در اين سال ناگه محمد بمرد * جهان از نهان ديگرى را سپرد از آن نامبرده پسر ماند پنج * چو بيرون شد از كامگاه سپنج 35 براهيم بودست مهتر پسر * بگويم به تو نامشان سربسر دوم بود عبد اللّه نامدار * كه سفاح شد نام او آشكار سيم نامور بود جعفر به نام * كه منصور گفتند چون شد امام چهارم سرافراز عباس بود * كه تيغش به تيزى چو الماس بود همان پنجمين يحيى صفدر است * كه عمزادهء پاك پيغمبر است 40 به جاى محمد براهيم بود * كه روز و شب اندر دلش بيم بود براهيم بعد از پدر نامه كرد * بر داعيان دل پراندوه و درد كه دعوت كنيد اى [ سران ] سال و ماه * كه هنگام كار اندرآمد ز راه
--> ( 1 ) سپردند ( 2 ) كم كر