حكيم زجاجى

271

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بفرمود تا لشكر نامدار * نشستند بر پشت اسبان كار برافروختند آن سران مشعله * برفتند پرهيبت و مشغله بگشتند در كشتگان همچو باد * بريدند سر از تن بدنژاد چو ديدند سر مهتران نبرد * همه لشكر شام تكبير كرد 120 سپاه خوارج خبردار گشت * جهان بر [ دو ] چشم سران تار گشت سعيد جبيرى يكى مرد بود * كه چون شير جوياى ناورد بود [ گروه ] خوارج در آن انجمن * ورا مير كردند بر خويشتن سحرگاه كردند آغاز جنگ * برفتند آن خيل با ساز جنگ جبيرى بشد با سوارى هزار * سوى قلب مروان پى كارزار 125 به قلب اندرآمد چو غرنده‌شير * بترسيد مروان ز مرد دلير گريزان بشد همچو باد بهار * ره شام بگرفت با صد سوار [ گمان بود كان ] لشكر دوست راست * ندانست كس كان هزيمت چراست جبيرى به‌سوى سراپرده شد * بس آزادكان جايگه برده شد بيفكند از پاى پرده‌سراى * ز سنگى دلم . . . بد تيره‌راى 130 بيامد اميرى ز گردان شام * به رزم جبيرى به دل شادكام ورا ديد با خوارمايه سپاه * درآمد به گردش چو ابر سياه بباريد بر خارجى تيغ و تير * ز خون يلان خاك شد آبگير جبيرى شد اندر ميان كشته زار * نرست اندرآن‌دم يكى از هزار سوارى به دنبال مروان بتاخت * به كيوان سر خويشتن برفراخت 135 [ بريده ] بد او پنج فرسنگ راه * چو آمد به نزديك آن دين‌پناه از آن فتح و نصرت ورا مژده داد * سرافراز مروان به كردار باد سوى لشكر آمد شده شرمسار * به لشكر بفرمود آن نامدار كه گشتند لشكر گروها « 1 » گروه * ستادند هر جاى ، چون كوه‌كوه چنان رسم گشتست از آن‌گاه باز * چو داد او به لشكر چنان راه باز 140 سپاه خوارج بدان جايگاه * بجستند مردى ميان سپاه

--> ( 1 ) گروهان