حكيم زجاجى
269
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كه بد نام آن نازديده فريد « 1 » * ز جمع بزرگان ورا برگزيد « 2 » 65 ز نسل هبيره بد آن شيرگير * به دو داد ملك عراق آن خطير فريد هبيره روان شد چو باد * خبر يافت ضحاك بىدينوداد ز كوفه برون رفت با لشكرى * به هرجا كه بود از بزرگان سرى مثناى عمران « 5 » يكى مير بود * كه با دانش و راى و تدبير بود سپه را به كوفه همىگرد كرد « 3 » * وزآنجا روان شد چو باد و چو گرد 70 به راهى دگر رفت ضحاك شوم * يزيد « 4 » آمد از راه ديگر ز روم مثنا خبردار گشت از يزيد * ز كوفه سپه برد و سر دركشيد بيامد چنان باد در عين تمر * نبودش ز ضحاك بن قيس امر به اسم شبيحون برآراست مرد * بيامد سحرگاه بهر نبرد يزيد سرافراز بيدار بود * سپه را ز دشمن نگهدار بود 75 چو نزديك شد با غم انباز گشت * نبودش از آنجا ره بازگشت نه ناچار مرد اندرآمد بهكار * نه بر آرزو شد سوى كارزار سپاه يزيد اندرآمد چو سيل * به پيرامن آن سران خيلخيل گرفتند بدخواه را در ميان * بكشتند بىمر از آن كوفيان [ بسا ] شاميان اندر او كشته شد * وز آن بدنشان بخت برگشته شد 80 برفتند آن خستگان در گريز * نبردند با جان شيرين ستيز يزيد آن دلاور به كردار باد * به كوفه شد ، از كس نياورد ياد به شهر اندرون آمد از گرد راه * سر رايتش برگذشته ز ماه ز اصحاب ضحاك هركس كه ديد * سراپاش در خاك و در خون كشيد ز اهل خوارج فراوان بكشت * در آندم كه شد [ تيز و تند و ] درشت 85 به كوفه يكى مرد را مير كرد * وز آنجا روان شد سپهر نبرد به آهنگ ضحاك پيچان چو مار * همىرفت با لشكر نيزهدار از آن كار ضحاك دلتنگ شد * سر نامدارش پر از ننگ شد به منصور جمهور فرمود مير * كه لشكر برآراى شو همچو تير
--> ( 1 ) پرند ( 2 ) كرند ( 5 ) المثنى بن عمران الفائذى ( 3 ) سپه كوفه را كرد مرد ( 4 ) به زير