حكيم زجاجى

249

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه دست دلاور ز يحيى بدار * به دو سيم ده تا شود كامكار بر او بر كسى را موكل مكن * از اين كار دل را مقلقل مكن بمان تا بيايد به نزديك من * ببيند يكى راى باريك من ز يحيى چو بشنيد ، برداشت بند * روا [ ن ] كرد بر سرور ارجمند به دو گفت از اينجا بشو سوى شام * نبايد كه سازى به جايى مقام 25 ورا پندها داد و بخشيد چيز * بدادش يكى استر و اسب تيز به هرجا يكى نامه بنبشت مير * پى آن جوانمرد دانش‌پذير به‌سوى سرخس آمد از مرو باز * ببريد آن راه دور و دراز امير سرخسش بسى سيم داد * بيامد سوى طوس مانند باد خط نصر بنمود و بگرفت سيم * نبودش ز كس در درون ترس و بيم 30 از آنجا به شهر نشابور شد * ز اندوه و انديشه‌ها دور شد ز مير اندرآن شهر فرجام يافت * وزآنجا سوى شهر بيهق شتافت شد آنجا بر او جمع هفتاد مرد * به يارى خداوند را ياد كرد سر دعوتش بود كرد آشكار * نبودند آن مردمانش سوار بيامد از آن‌جا يكى كاروان * صد اسب تكاور ميان در دوان 35 سرافراز يحيى بيامد چو گرد * گرفت اسب از ايشان سخن ياد كرد كه كردم كنون دعوت آغاز من * چو آيم به بلخ و هرى باز من بياييد پيشم پى سيم و زر * برفتند آن قوم آسيمه‌سر برفتند بازارگانان « 1 » به درد * بر نصر سيار از آن ياد كرد كه يحيى ز ما اسب بستد به زور * نداد آن دلاور بهاى ستور 40 برآشفت نصر از چنان كاروبار * فرستاد پيكى چو باد بهار بعمر زراره ( ؟ ) كه خود برنشين * برو با سواران دل پر ز كين ازاو اسب بازارگانان بگير * بده باز خصمان و شو همچو تير به پيش سران دست يحيى ببند * از آنجا ورا [ دور كن ] مستمند روان كن به نزد وليدش به شام * به مردى كن آن كارها را تمام 45

--> ( 1 ) آن بازرگانان